تبليغاتX
اندیشه هایم

Balatarin Submit to Social Websites
دنباله یا بالاترین ؟
سایت دنباله سایتی که به گفته خیلی ها از سایت بالاترین تقلید کرده است به نظر من خیلی از بالاترین سراست . می پرسید چرا خوب حالا می گویم :
1- دنباله طراحی کاربرپسندانه تری دارد .
2- دنباله سرعت بالاتری نسبت به بالاترین دارد
3- دنباله قابلیت پیغام گذاری مستقیم برای کاربران را دارد
4- دنباله از خود آماری را ارائه می دهد در صورتی که بالاترین چنین امکانی را ندارد
5- دنباله هنوز فیلتر نشده است
6- دنباله امکان ثبت نام دارد
7- و خیلی مزایای دیگر
در مورد اینکه دنباله تقلیدی از بالاترین است هم باید بگویم مگه خود بالاترین تقلیدی از سایت دیگ ( خوشمزه ) نبود.  در هر حال امیدوارم که این سایت بتواند تمامی انتظارات دوستان را برآورده کند .

2 نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 13:38  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
اکانت مجانی راپید شیر
جماعت سلام!
باور کنين بهترين و تنها راه داشتن اکانت Premium از Rapidshare خريدن اکانته !
تا اينجاي کار چيز عجيبي نگفتم. خودم ميدونم.
يه راه 100% مطمئن رو من امتحان کردم و توي مدت 5-6 روز يه اکانت يک ماهه گرفتم مثل آب خوردن.
من حداقل 10-12 راه رو رفتم ولي اين يکي يه چيز ديگه است.
اکانت شما هم توي Rapidshare کاملا قانونيه چون بابتش پول دادين ... البته بدون اينکه حتي 1 ريال از جيبتون کم بشه !
1.خوب اول یه اکونت تو PayPal درست میکنید . www.PayPal.Com
به دلیل تحریم بودن ایران از قیلتر شکن استقاده کنید http://sadegh.tkd.googlepages.com/U85.exe

SinUp رو بزنید و یه Personal Account رو بزنید. برای ساخت اکونت.
اطلاعات رو درست بدید مثل ایمیل.
برای راحتی کار یه ادرس خارجی میزارم اون رو بنویسید و لی اسم و فامیل رو خودتون بدید.

First Name ------
Last Name -------
Address 4701 W 2100 S
City Salt Lake City
State UT
Post Code 84120
Phone 8015089207

بد یه ایمیل فعال سازی میاد.....
خوب الان شما یک اکونت PayPal دارید که اگه توش 10$ بریزی میتونی اکونت رو کاملا قانونی بخری.
2. به این ادرس برید http://bux.to/?r=mjpt1
خوب کار با این سایت ساده هستش بالا گوشه ای سمت چپ نوشته Register اون رو بزنید و عضو سایت شوید.
برای اتمینان بگم که این سایت نه نرم افزاری نصب میکنه نه به ادرس ایمیل شما تبلیغات میفرسته. هیچ کذوم رو انجام نمیده.
3.خوب حالا که اکونت رو ساختید وارد پنل کاربری بشید و Surf Ads رو بزنید.و تبلیغات رو میبینید که میتونید کلیک کنید و برای هر کدوم 0.01$ بگیرید.
4. خوب تا اینجا کاره خواصی نشده. از اینجا روش خوب میشه
یه برنامه جالب هست که شما میتونید یوزر و پسورد خودتون رو بدید اون بره کلیک کنه برای شمه. یوزر پسور رو بزنید و Start رو بزنید
http://autoclickers.uni.cc/download/Bux.to_Autoclicker.zip


بعد رسیدن پول شما به 10$ اون رو انتثال بدید به PayPal و بعد برید RapidShare.Com اکونت رو بخرید
برای سوال و ارتباط بیشتر با ایمیل من تماس بگیرید
naznaz@gmail.com
2 نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 18:33  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
تغییر آدرس
سلام به همه دوستای گلم . من از این به بعد اینجا نمی نویسم . نه اصلا نترسید قرار نیست که دیگه ننویسم . فقط ادرسم رو عوض کردم

برای دیدن نوشته های من در اینده به این آدرس بروید http://blog.emohsen.ir خلاصه اینکه ما یه هاست گرفتیم و از این به بعد اونجا می نویسم . البته سعی می کنم مطالب اینجا رو یواش یواش منتقل کنم اونجا . اگر مشکلی می بینید بهم بگید تا درست کنم . به امید دیدار همه شما در وبلاگ جدید من

2 نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 12:37  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
جواز بهشت
روزی مردی خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد. کارهای خوبی را که در دنيا انجام داده ايد ، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازوداج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی ديگران را هم به راه راست هدايت می کردم

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد : در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به انها کمک کردم.

فرشته گفت : و اين هم دو امتياز

مرد در حالی که گريه می کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم

فرشته لبخندی زد و ادامه داد:

تنها را ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون اين لطف و موهبت پروردگار شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر گرديد برويد و شاد باشيد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 20:6  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
مساحبه با خدا

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.


خدا لبخندي زد و پاسخ داد:زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟ من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟


خدا جواب داد.... اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.


اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند. اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند. دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم: به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟


خدا پاسخ داد: اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند. اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند. اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.


اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.باافتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟ خدا لبخندي زد و گفت... فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه

فرستنده: adelreza13@yahoo.com
2 نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 20:1  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
علت قبول نشدن در کنکور
اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است
در حالي كه:

1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط
براي استراحت است
به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني
است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق
 براي يك فرد نرمال مشكل است.
بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است
 كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.

4) اما سلامتي جسم و روح روزانه
1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.
 پس 126 در روز باقي ميماند.

5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن
 غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.
 پس 96 روز باقي ميماند.

6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل
 افكار به صورت تلفني لازم است.
چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.
اين خود 15 روز است.
پس 81 روز باقي ميماند.

7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود
اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.

8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست
كم 30 روز در سال هستند.
پس 16 روز باقي ميماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.
پس 6 روز باقي ميماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بيماري
طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است
.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي
 هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.

12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.
چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند
 اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد
2 نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 11:41  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
دو رئیس جمهور
به نظر شما این دو رئیس جمهور با هم چه تفاوتهایی دارند

2 نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 9:53  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
پرنده

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
  انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
  پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
  انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
  پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
  پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
  پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
  آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
  راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
  انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

فرستنده: always_on_000@yahoo.com
2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:5  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
قندان

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

 او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود. با عشق ، مامان

فرستنده: سعيد رحمتي
2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:2  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
کلاغ
مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.
پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد
 و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه  مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.
ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟ 
پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.
دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ 
پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه
باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟ 
و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ
پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟
پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم 
که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس پدر نگاه خودش رو به نگاه پسز قفل کرد و 
گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ
 در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي و من هر بار با يک شوق 
تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:0  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
کودک

مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت:
 -ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر...
 زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت:
 - ببخشيد آقا اما
اين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد.
 مرد جواب داد:
 -بله خانم . اما من
اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم

2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 14:56  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
ترس و لرز
ترس و لرز * تمام وجودم و شک عمیقی تمام روح و فکرم را فرا گرفته . قبلا داستانهای زیادی خوانده بودم که کشیشانی به این مرگ من دچار شده اند و همیشه خندیده بودم ولی این بار انگار برای خودم پیش آمده بود . ابتدا گذاشتم پای تفکرات و تصورات و زود گذر فرضش کردم ولی اینطور نبود . این شک روز به روز ریشه می دوانید و دیگر به مرز جنون رسیده بودم . مریضی ای بود که اگر چه درد نداشت ولی مثل سرطان ، ذره ذره آبم می کرد و ریشه ام را از درون خشک می کرد . دارم تلاش میکنم ، ببینیم این شک از کجا شروع شد ، شاید از همان ملاقات که نیمه های شب صورت گرفت .
پوست سفید و لبخندش هیچوقت از جلوی چشمانم دور نمی شود . چشمانی که وقتی بیشتر دقت می کردی ، شراره هایی از کودکی نیمه تمام و سادگی و شیطنت پشتش می دیدی . حس عجیبی داشت این چشم ها . موهای تیره رنگ و لب های سرخی که بوسه ای الهی می طلبید و نمی توانستی شهوانی به آن بنگری و فقط وقتی به خلوص کامل قلبی می رسیدی ، می توانستی ایمانت را با آن کامل کنی و عروج را تجربه کنی . شالی که حجاب موها شده بود و زیبایی این فرشته را چندین برابر می کرد . انگشتانش ، هنری داشت که می توانست هر نا مصرفی را به ونوسی تبدیل کند و با کشیدن بر روی سرت ، تو را تا ابد از هر عذابی و عشقی کج ، محافظت کند . دوست داشتی ساعت ها ، لبانت را روی دستانش می گذاشتی و عشقبازی می کردی . به خدا می رسیدی و طعم آرامشی ابدی را به روحت می خوراندی .
خسته بود . خستگی از خوبی و کشیدن بار دیگران . دوست داشتم برای او کاری کنم . کاری که به آرامش برساندش ولی نمی دانستم چه کار . شاید اگر شانه ای می شدی برای روح خسته اش ، می توانستی سر سوزنی ، آرامش به او ببخشی ولی او اصلا متعلق به زمان نبود و در مکان خاصی جای نمی گرفت . دوست داشت برای همه باشد ولی برای خودش اول . سخت بود . انتخاب بین خود و دیگران . خودت مهم تر بودی ولی دلت با دیگران بود . بارها آرزو کردم که ای کاش همسری نداشت تا می توانستم برای روح خسته اش ، مامنی محکم باشم و آرامش ابدی به او بدهم ولی دلم راضی نمی شد . وقتی که بعد از ساعت ها حرف زدن رفت و نگاه آخرش را هم در پس تاریکی گم کردم ، زندگی ام بهم ریخت و شک شروع شد . آیا باید او را تنها می گذاشتم ؟ آیا باید مامنش می شدم در حالیکه متعلق به من نبود و محرم نبودم ؟ اصلا خدا چرا مرا از چنین تجربه ای نهی کرده بود ؟ فقط به دلیل داشتن شوهر باید او را تنها می گذاشتم و لبانش را نمی بوسیدم ؟ شک ، شک ، شک . به اینکه بین چیزی که دلم گواهی می داد پاک ترین حس عالم است و چیزی که قانون به من تحمیل کرده بود ، کدام را باید انتخاب می کردم ؟ تنها گذاشتن او ، یا گناه خودم ؟ اصلا این گناه بود ؟ شاید او هم می خواست ، شاید او هم به این فکر می کرد که می توانست ساعتی بدون زمان و مکان ، در بغل من باشد و تجربه ای از حس معنوی و آسمانی تمام وجودش را پر کند . از آن شب این شایدها و تابوها ، ایمانم را سست کرد . ترس داشتم همراه با لرز . سورن ** را حالا می فهمیدم ، با عمق وجود . ایمانم از بین رفته بود . شاید خدا را مانعی در مقابل دلم می دیدم ، دل حیوانی ام نه ، دل آسمانی ام . همانی که هر کسی را به درونش راه نمی دادم و فقط جای خدا و مادر و ایمان و خاک و عشق بود . باید انتخاب می کردم بین مانع و دل . وقتی به دو راهی می رسی ، هر چقدر بیشتر روحت شکنجه شود ، بیشتر لذت می بری ، درست مانند عشق . خرده خرده خودت را آب می کنی ولی لذتش در تمام وجودت ، گرما می گستراند . لذتی آمیخته با ارضای روحی و شکنجه اعصاب . به آخر خط که می رسی و دیگر روحت از این شکنجه ها ارضا نمی شود باید خودت را بکشی تا روحت را برای همیشه سرگردان کنی . شاید جایی بین زمین و زمان . بهشت و دوزخ . برزخی که می توانست دوباره روحت را با هر چه نیرو است ارضا کند و تو لذت ببری . لذتی آمیخته با دردهای وحشتناک . خب من این درد را می خواستم پس خودم را از پنجره پایین انداختم .
2 نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 10:26  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
طلبه
ساعت از سه هم گذشته . روی یک صندلی لهستانی ولو شده ام و روبرویم چند شیشه ودکای روسی خالی شده ، تصاویری را که از آنورشان پیداست را کج و مج می کنند . تمام بدنم کرخت شده ، یک نوع بی حسی لذت بخش ، بدون فکر ، بدون احساس و بدون وزن . اینکه هرچه فکر می کنم ، نمی توانم فکر کنم ، لذت مستی را چندین برابر می کند . پلکهایم سنگین شده و احساس می کنم دهانم بی حس است . درست مثل بیرون آمدن از مطب دندانپزشکی است ، وقتی که دیگر دردی نداری و صدای مته دندانپزشک اذیتت نمی کند . حال خوبی است . شناوری و روحت از جسمت پیروی نمی کند . دهانت گس است و احساس تشنگی می کنی ولی این احساس اذیتت نمی کند . اصلا در مستی هیچ چیز انسان را اذیت نمی کند . با روحت رو راست می شوی . دروغگویی و ماسکت پنهان می شود و خودت می مانی و احساسات نابت . گذشته مانند یک فیلم سینمایی جلوی چشمت رژه می رود . احساس می کنی باید تنها باشی و کسی نباشد . بی وزنی هم حال و هوای خودش را دارد . مدام ذهنت دور یک مساله می چرخد و بدون اینکه از آن مساله نتیجه بگیری ، احساس نارضایتی نمی کنی . دوست دارم به خانه بروم ، نه ! باید به خانه بروم . احساس می کنم که احتیاج دارم پتویم را روی سرم بکشم و بدون خاموش کردن چراغی که نور زرد بد رنگ از خودش تولید می کند بخوابم . صدای نفس هایم را در سکوت بشنوم و برایم لالایی شود . وقتی اولین پیک را می خوری ، احساس می کنی گرما در وجودت ، در رگ و در خونت جاری می شود . گرمای مطلق . مگر نه اینست که در کلیسا گفته اند ، خدا روشنی است ، پس هر نوری ، گرما دارد . وقتی می می خوری ، خدا می شوی ، احساس می کنی که خالصانه به او می پیوندی و جزیی از وجود لایتناهی اش می شوی . سرم گیج می رود ولی تهوع ندارم . از این حالت مستی خوشم می آید ، یک نوع سرخوشی کاذب . بی فکری مطلق و احساسات پاک . مطمینا هیچ مردی را نمی توان یافت که مست کند و لب به اعترافات عشقی اش نگشاید . زنان را نمی دانم . کاش او این جا بود تا تمام دلم را با نگاهی که از باده خمار است ، می گشودم . چشمانم سنگین شده ، همه جا را تار می بینم و این هم ، لذت الکل را در وجودم دو برابر می کند . احساس می کنم دارم سبک می شوم ، سبک تر ، سبک تر و ... .
***
سه ساعت بعدتر ، جسد طلبه جوانی را که بر اثر هیجان ناشی از نویسندگی در دم سکته کرده بود را از تنها کلیسای شهر به بیرون بردند و تا به امروز همگان در آن دهکده بر این باورند که جسد مرد را هنگام حمل ، بی وزن یافته اند . همین .
2 نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 10:18  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
سوتی های وطنی
این تیریپ سوتی های وطنی برای هموطنان وطنی (!) جذابیتی بس وطنی داره ...!!

پس اون توالت همراه که تبلیغ میکنن به چه دردی خورد؟! ))))))

فرودگاه مهرآباد دارای امکانات بالفعل شد !! جدیدا برای گوسفندا هم کارت پرواز صادر میشه !!

زوجهای جوان دیگر نگران مشکلات خود نباشند که ..... :

سران کشورهای اسلامی و راحت طلبی بعضیها !!

همه نوع کاری در دانشگاه امیرکبیر از توهین به پیامبر (ص) و ائمه (ع) گرفته تا زد و خوردهای سیاسی و ... دیده بودیم جزء تبریک " جمعی از دوستان " برای کسب رتبه خواهر یکی از دانشجویان !! )))))))))))))))))))) :

باز برید دی جی تیستو و پینک فلوید گوش کنید تا موبایل بهتون تحمیل شه !!

اینم از آخر عاقبت محصلان بازیگوش :

2 نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 17:28  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
اصول اوليه در برقراري يك رابطه سالم جنسي
اواخر ماه گذشته در تالار اصلي همايش‌هاي بيمارستان ميلاد كنفرانسي برگزار شد با اين عنوان: نرمال سكس! مي‌شد حدس ‌زد اين بار هم پاي همايشي در ميان است كه با يك فيلم آموزشي شروع مي‌شود و با چند مقاله خشك علمي به پايان مي‌رسد اما خوشبختانه اين بار، اين‌طور نبود. دكتر مجد، روان‌پزشك و سخنران اصلي جلسه، حرف‌هايش را در زمينه <نرمال سكس> آن قدر ساده و روزمره به زبان آورد كه همه توانستند حرف‌هايش را درك كنند و با او ارتباط برقرار كنند، به نحوي كه جلسه پرسش و پاسخِ بعد از سخنراني نزديك به يك ساعت طول كشيد. آنچه در پي مي‌آيد، بخشي از صحبت‌هاي دكتر مجد، عضو هيئت علمي دانشگاه علوم پزشكي ايران، در اين جلسه‌است. جاي چنين همايش‌هايي و چنين آموزش هايي در كشور ما بسيار خالي است..‌
يك سوال مهم:‌ ما بايد مسايل جنسي را از چه كساني ياد بگيريم؟ از پدر و مادرمان؟ دوستانمان؟‌ مگر آنها چقدر در اين زمينه تخصص دارند؟ مگر آنها اطلاعاتشان را در اين زمينه از چه كساني گرفته‌اند؟ آيا از كساني به جز پدر و مادرشان و يا دوستانشان؟ نه! من واقعا تاسف مي‌خورم كه ما متخصصان داريم در اين مملكت زندگي‌ مي‌كنيم،‌ آن‌وقت بسياري از هموطنانمان نمي‌دانند كه اين خصوصي‌ترين و مهم‌ترين اطلاعات زندگي ماديشان را بايد از كجا و چطور به دست بياورند؟ تاسف مي‌خورم كه بسياري از هموطنانمان نمي‌دانند رفتار جنسي بهنجار يعني چه؟ و افتخار مي‌كنم كه آموزگار مسايل جنسي ام.‌
يادم هست كه سال 1362 به پيشنهاد امام جماعت يكي از مساجد يافت آباد در خصوص آموزش‌هاي اوليه مسايل جنسي در مسجد سخنراني كردم. آن روز، بعضي‌ها در اوايل صحبتم خيلي خشمگين به من نگاه مي‌كردند، اما در اواخر جلسه احساس كردم كه همه نگاه‌ها صميمي‌تر و همراه‌تر شده و حتي در انتهاي جلسه از من تشكر كردند و تشويقم كردند كه اين كار را ادامه بدهم. حقيقت اين است كه حتي از نظر مذهبي هم ما مكلفيم كه تمام تعاليم جنسي را قبل از ازدواج ياد بگيريم. اين حرف من نيست، حديثي است از امام صادق (ع.) تعاليم جنسي اين امام بزرگوار در احاديث پراكنده، آن‌قدر جامع و مدرن است كه مي‌شود يك مكتب آموزش مسايل جنسي را از آنها استخراج كرد. ‌

گرميجات؟!‌
خيالتان را راحت كنم: گردو، پسته، بادام و ساير گرميجات هيچ ارتباطي با غريزه جنسي ندارند. اگر قرار بود تمام مسايل و مشكلات جنسي با پسته و گردو حل بشود،‌ بنده و امثال بنده به جاي اين كه 27 سال مداوم درس بخوانيم و امتحان بدهيم و زحمت بكشيم،‌ مي‌رفتيم مغازه گردوفروشي باز مي‌كرديم!‌
خيالتان را از مسئله مهم‌تري هم راحت كنم:‌ مسئله ارتباط زناشويي، ربط چنداني به دستگاه تناسلي هم ندارد. نظام جنسي ما توسط مركزي در مغزمان كنترل مي‌شود و همين مركز است كه تمام سيستم‌هاي تناسلي را به حركت درمي‌آورد. محل اين مركز در مغز مياني و در سيستم ليمبيك است. لابد تجربه كرده‌ايد كه همه‌مان وقتي كه افسرده‌ايم يا وقتي اضطراب داريم و يا وقتي كه عصباني هستيم، ديگر ميل جنسي نداريم. چرا؟ چون فرمانِ ميل و ارتباط جنسي بايد از بالا صادر شود، از مغز. و طبيعتا اين فرمان در حالت افسردگي، اضطراب و عصبانيت صادر نمي‌شود. ‌
بعد از مغز، همه چيز در كنترل هورمون‌ها و غدد مترشحه داخلي است: هيپوفيز، هيپوتالاموس، تيروييد، آدرنال، بيضه و تخمدان. هر كدام از اينها كه نام بردم، اگر مشكلي پيدا كنند، ما در مسايل جنسي‌مان به مشكل خواهيم خورد. بعد از هورمون‌ها، نوبت به ژنتيك مي‌رسد. يعني اشكالات ژنتيكي هم مي‌تواند منجر به اشكالات جنسي شود. آنچه بعد از ژنتيك اهميت دارد، سيستم خوني بدن است. اگر كم‌خوني داشته باشيم يا اگر دچار تالاسمي باشيم، در روابط جنسي‌مان مشكل خواهيم داشت. بيماري‌هاي عفوني مثل سل و بيماريهايي نظير ديابت هم مي‌توانند ارتباط جنسي‌مان را دچار اختلال كنند.
اگر دقت كرده باشيد، مي‌بينيد كه تا اين جاي كار، هيچ اسمي از دستگاه تناسلي به ميان نياورده‌ام چون اهميت آنها در روابط زناشويي خيلي كمتر از آن چيزي است كه عموم مردم تصور مي‌كنند. حقيقت اين است كه آلت جنسي براي برقراري يك ارتباط جنسي سالم در رديف ششم اهميت قرار دارد.

‌احساسات مثبت
براي يك ارتباط زناشويي سالم و بهنجار، آموزش مسايل جنسي قدم اول است اما قدم دوم، داشتن احساسات و عواطف مثبت نسبت به همسر است. بايد همسرتان را صميمانه دوست داشته باشيد. معالجه احساسات منفي البته كار آساني نيست. من سال‌هاست كه مشاور ازدواجم و گه‌گاه با خودم فكر مي‌كنم كه اي‌كاش ما زوج‌هاي ايراني 15 يا 20 سال با هم نامزد بمانيم و فقط يك سال ازدواج كنيم! چراكه به وفور ديده‌ام كه بلافاصله پس از آن امضاي كذايي، خيلي چيزها به هم مي‌ريزد. به هر حال، اگر زن و شوهر نسبت به هم احساس مثبتي نداشته باشند در روابط زناشوييشان مشكل خواهند داشت. ‌
بيشتر مردان، طالب زناني هستند كه قابليت‌هايشان را تاييد كنند و قبولشان داشته باشند. توصيه من به تمام خانم‌ها اين است كه از تاييد همسرتان غافل نشويد و به قول معروف، تحويلش بگيريد. اين كار براي همسرتان هم تاثيرات مثبت جسمي در پي دارد، هم تاثيرات مثبت روحي. ‌

اتاق خواب
اتاق خوابي كه قرار است ارتباط جنسي در آن صورت بگيرد، نقش مهمي در سلامت اين ارتباط ايفا مي‌كند. در اتاق خوابي كه آدم به اضطراب مي‌افتد، نمي‌شود يك ارتباط جنسي سالم و آرامش بخش داشت. محيط مورد نظر بايد از هر حيث كاملا امن باشد. اضطراب شايع‌ترين عاملي است كه در سيستم‌هاي گيرنده مغزي اختلال ايجاد مي‌كند. ‌نكات ديگري را هم بايد در ساخت و تزيين اتاق خواب مد نظر قرار داد. از جمله اين‌كه: رنگ اتاق خواب بايد حتما روشن باشد، نور اتاق بايد كافي باشد، آينه بايد حتما وجود داشته باشد و بهتر است كه يك موزيك ملايم و بدون كلام هم گوش‌تان را نوازش بدهد چرا كه در اين شرايط، مغزتان براي يك ارتباط جنسي سالم، آماده‌تر مي‌شود. ‌

بدآموزي‌هاي جنسي
آموخته‌هاي غلط و غيرعلمي را بايد از ذهنمان بيرون بريزيم. خيلي از دختران ما اين حرف غلط را از بزرگترهايشان شنيده‌اند كه مردها پس از رابطه زناشويي نسبت به همسرشان سرد مي‌شوند يا از آنها دوري مي‌كنند و امثال اين حرف‌ها. اين مسئله، بسيار شايع و مهم است. من دختران زيادي را ويزيت كرده‌ام كه به خاطر همين آموزش نادرست، هنگام اولين آميزش جنسي با همسرشان، آنقدر خودشان را منقبض كرده‌اند و به خودشان فشار آورده‌اند كه دچار <واژينيسموس> شده‌اند.‌
تصورات نادرست مردان هم در خصوص مسايل جنسي، خيلي رايج و البته تاثيرگذار است. بسياري از مردان انتظار دارند كه در اولين ارتباط جنسي با همسر‌شان، پرده ضخيمي را به عنوان پرده بكارت به چشم خودشان ببينند! و يا انتظار دارند كه در اولين ارتباط جنسي‌ با همسرشان، خونريزي شديدي را شاهد باشند. اما حقيقت اين است كه پرده بكارت درست مثل مخاط لب، نازك و ظريف است و آن خون هم كه شنيده‌ايد- اگر وجود داشته باشد - چند قطره بيشتر نيست. خلاصه اين كه تصورات نادرست و آموزش‌هاي غلط در اين خصوص فراوانند و تاثيرات ذهني نامطلوبي به بار مي‌آورند. ‌

بهداشت جنسي‌
زن و شوهر قبل از تماس جنسي بايد يك دوش كامل بگيرند و خودشان را خوشبو كنند. استفاده از صابون خوشبو كننده به همين دليل اهميت دارد. موهاي زايد تناسلي بايد حتما تراشيده شود و سيستم‌هاي تناسلي را هم بايد حتما شستشو داد، ترجيحا با 200 سي سي آب ولرم و يك قاشق ساولن مايع.
پس از رعايت بهداشت، نوبت به آرايش مي‌رسد، آن هم يك آرايش كامل. اين فرهنگ، حتي از نظر علمي هم، صحيح نيست است كه خانم‌ها بيرون از منزل آرايش داشته باشند اما درون منزل و در مقابل همسرشان تصور كنند كه از اين كار بي‌نيازند.
توصيه مي‌كنم كه زن و شوهر، عطر و اودكلنشان را هم زود به زود عوض كنند. اصلا خوب نيست كه آدم براي يك مدت طولاني، مثلا سي سال، فقط از يك نوع خوشبوكننده استفاده كند. شايد همسرتان با عطر و اودكلن تازه‌تان ارتباط بهتري برقرار كند. بعد از رعايت تمام اين مراحل، مغازله و معاشقه آغاز مي‌شود. ‌

مراحل اوليه
مغازله با بوسيدن شروع مي‌شود، بنابراين تميز بودن لب و دهان و دندان مهم است. قبل از معاشقه، از چيزهايي مثل سيگار كه نفستان را بدبو مي‌كند، حتما پرهيز كنيد. ترجيحا چيزهايي بخوريد كه نفستان را خوشبو كند. بوسه معولا با لمس همراه است و منظور از لمس، تماس نرم پوست با پوست است، همان طور كه يك مادر كودكش را نوازش مي‌كند. لمس بايد روي صورت، گردن، موها، تنه و . . . و به ملايمت انجام بگيرد. اين لمس را خانم‌ها خيلي دوست دارند و بسياري از خانم‌ها هم طي همين مرحله، ‌ارضا مي‌شوند. متخصصان توصيه مي‌كنند كه شوهر از همسرش سوال كند كه مايل است كدام قسمت از بدنش مورد لمس قرار بگيرد. در حديثي از امام صادق (ع) هم نقل شده است كه زنان در روزهاي مختلف ماه، دوست دارند كه قسمت‌هاي مختلفي از بدن‌شان مورد لمس قرار بگيرد. اين حرف با توجه به تغييرات هورموني خانم‌ها در طي ماه كاملا قابل توجيه و تفسير علمي است. ‌

مراحل آخر
بعد از اين مقدمات، زن براي مقاربت آمادگي كامل پيدا مي‌كند. سيستم كلي مقاربت به شكل قطع و وصل است كه منجر مي‌شود انبساط عضلاني مناسبي در مجاري تناسلي خانم‌ها به وجود بيايد. حركات جنسي بايد به شكل توامان توسط مرد و زن صورت بگيرد و هيچكدام از طرفين هم نبايد منفعلانه عمل كنند. مردان از نظر فيزيولوژيك خيلي زودتر از زنان ارضا مي‌شوند. ‌
خروج ترشحات از سيستم تناسلي مرد به معناي ارضاي جنسي است اما در زنان معمولا سيستم تناسلي در طي يك تماس جنسي كاملا مرطوب است چون غدد ويژه‌اي، نرم و مرطوب كردن مجرا را به عهده دارند. در طي مقاربت، از رد و بدل كردن كلمات عاشقانه و محبت‌آميز هم غفلت نكنيد و بعد از آن نيز از ابراز محبت به همسرتان غافل نشويد. مبادا يكي از طرفين دچار اين توهم شود كه همسرش او را فقط براي رابطه زناشويي مي‌خواهد و بس. اين تصور، تصور زجرآور و آزاردهنده‌اي است
2 نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 17:9  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
شب زفاف
اول از همه بگم که من نه پورنو نویس هستم و نه اینکه به این مساله علاقه دارم اما این مطلب را یکی از دوستانم که دکتر هم هست برای من فرستاده بود و خواهش کرد که این مطلب رو بعلاوه مطلب بعدی در وبلاگم بزارم من هم اطاعت امر کردم

در خاطره تمامی زوجهای جوان یک شب خاطره انگیز است. کلیه کسانی که این شب رو تجربه کرده اند، بی شک تا آخر عمر آن را فراموش نخواهند کرد.
منظور ما در این مقاله شب اول عروسی نیست . چون بسیاری از افراد ، قبل از عروسی ( که در عرف معمول است ) آمیزش جنسی( بطور کامل) را تجربه میکنند. پس منظور این مقاله زمانی است که دختر ازاله بکارت میشود . یعنی زمانی که دختر ، پرده بکارت خود را از دست میدهد .
ما در این مقاله شب زفاف را زمانی میگوئیم ، که دختران برای اولین بار تجربه سکس از راه واژن را می آزمایند.
همانطور که میدانیم تمامی زخمها ، دردناک هستند بخصوص اگر سطحی باشند . به عنوان مثال اگر دست شما با دیوار زبری (مثل کنیتکس) برخورد کند ، درد به حد زیادی غیر قابل تحمل است . این حالت دقیقا برای دختران مصداق دارد. آنها درد بسیار زیادی را در ضمن پاره شدن پرده بکارت تجربه میکنند. و غیر از آن ، درد بسیار زیادی هنگام داخل شدن آلت تناسلی در داخل واژن (دخول) خواهند داشت .
اول برای روشن شدن قضیه علت درد را مرور میکنیم.
دو نوع درد در هنگام اولین تجربه جنسی قابل درک است :
1- درد به علت پارگی پرده بکارت .
این درد همانطور که در بالا ذکر شد به علت ایجاد یک زخم سطحی در داخل واژن است . که اینگونه زخمها معمولا دردناک تر از سایر زخمها میباشند . برای کنترل یا کاهش درد ، بهترین کار ایجاد معاشقه طولانی است . این کار سبب میشود تا دختر به مرحله ارگاسم یا نزدیک آن برسد . رسیدن به ارگاسم ، آستانه درد را بالا میبرد و باعث میشود که درد یا خیلی کم شود یا قابل تحمل گردد . به عنوان مثال د رزمان ارگاسم اگر شخص گاز گرفته شود درد را احساس نمیکند یا درد بسیار جزئی خواهد بود .
2- درد به علت دخول
این درد دقیقا درد به علت کشش دیواره واژن میباشد . شما وقتی بادکنکی را برای اولین بار باد میکنید ، زور بیشتری بکار میبرید تا بتوانید دیواره های بادکنک را از هم باز کنید . این حالت دقیقا دز واژن هم ایجاد میشود . واژن برای اولین بار میخواهد باز شود . پس درد زیادی را حس میکند . برای کنترل این درد دقیقا مثل بالا باید معاشقه طولانی داشت . تا هم واژن لیز شود و هم آستانه درد افزایش یابد . برای این منظور میشود از ژل لوبریکانت استفاده نمود.

در کل برای آمیزش بهتر و کم درد در اولین تجربه باید نکات زیر را توجه نمود :
1- معاشقه طولانی تا رسیدن به مرحله ارگاسم
2- استفاده از ژل لوبریکانت
3- بهتر است دختر لبه تخت دراز بکشد . جوری که پاهای وی کاملا روی زمین قرار بگیرد . در این صورت کمترین درد و فشار به دختر وارد میشود.
4- دختر را باید قبل از نزدیکی از نظر روحی آماده کرد
5- درصورت داشتن درد شدید از ادامه نزدیکی خودداری کنید.

پارگی پرده بکارت معمولا دارای خونریزی کم است . البته این قضیه به جثه زن و سن دختر دارد. در بعضی از موارد پرده دختر با نزدیکی پاره نمیشود . در این حالت حتما باید با جراح زنان مشورت نمود تا وی به روش جراحی پرده را باز نماید.
تا 3 روز پس از نزدیکی خونریزی بسیار جزئی ، طبیعی است و نباید نگران بود.

2 نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 17:2  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
توله سگ

مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ".
 چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد.
 مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت.
 پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟" مغازه دشار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید.
 پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام
 مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!

فرستنده: برايان کاوانو
2 نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 15:9  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
8 روش براي كسب حقوق بيشتر
مصاحبه را انجام داده و همه را تحت تاثیر مهارت ها، اشتیاق و مدارک تحصیلی خود قرار داده اید، و اکنون برای مرحله ی دوم مصاحبه دعوت شده اید. میدانید که قصد استخدامتان را دارند.
مشکل اینجاست که شما حقوقی بیش از آنچه آنها خود پیشنهاد داده اند می خواهید. اما آیا می دانید که چطور تصمیم گیرنده ها را برای تخصیص حقوق بیشتر برای شما بدون منصرف کردنشان از استخدامتان متقاعد کنید؟
همه چیز بستگی به آمادگی قبلی، رفتار و عملکردتان دارد. در اینجا به نکاتی اشاره می کنیم که به شما کمک می کند.

1- تحقیقات لازم را انجام دهید
تا می توانید درمورد میزان پرداختی های شرکت مورد نظر اطلاعات جمع آوری کنید. هر چند تا مدرک دانشگاهی و گواهینامه های مختلف هم داشته باشید، اتحادیه ها و كمپاني هاي شراکتی معمولاً در تغییر میزان حقوق انعطاف پذیری کمتری دارند.
در قسمتی از تحقیقاتتان باید حداقل حقوق درخواستی خودتان را تعیین کنید. اگر میبینید که حقوق پیشنهادی آنها از حداقل حقوق شما هم پایین تر است، بهتر است که وقت خود را تلف نکنید. دلیلی ندارد که وقت خود را صرف مصاحبه های شرکت ها و کارخانه هایی بکنید که نمی توانند دستمزد و حقوق دلخواه شما را برآورده کنند.

2- پیشنهاد اول را شما ندهید
قسمت حقوق پیشنهادی را در فرم استخدام خالی بگذارید و هیچ حقوق مشخصی را تعین نکنید. اگر از همان ابتدا حقوق بالایی را پیشنهاد دهید، روی نظر مسئولان برای استخدام شما تاثیر خواهد گذاشت. شاید هم مبلغی کمتر از آنچه رئیس برایتان در نظر گرفته بوده بنویسید و با این کار حقوقتان کمتر شود.

3- ارزشهایتان را بشناسید
ببینید آیا در موضع قدرت هستید. اگر شرکت ها و جاهای دیگر به دنبال شما هستند، می توانید از آن برای اعمال قدرت و نفوذ استفاده کنید. اما حواستان باشد که خیلی هم روی این مسئله تاکید نکنید. بیش از حد مطمئن و دلگرم بودن هم ممکن است برایتان مشکل ساز شود.

4- بگذارید اول آنها مسئله ی حقوق را مطرح کنند
نباید شما خودتان مسئله ی حقوق را به میان آورید. و وقتی از شما حقوق پیشنهادیتان را سوال کردند، حدود قیمتتان را بدهید، اما بگویید که این قیمت باز جای بحث دارد و دیگر ساکت شوید و بحث راه نیاندازید.

5- فواید مهارتهایتان را مطرح کنید
وقتی درمورد شغل گذشته تان صحبت می کنید، دستاوردها و پیشرفت هایتان را توضیح دهید. تمام موفقیت هایی را که برای شرکت قبلی به دست آورده اید را برای آنها بازگو کنید. حتی اگر پاداشی هم در این زمینه دریافت کرده اید، آن را هم مطرح کنید. با این کار آنها شما را به عنوان فردی فعال و باکفایت خواهند دید.

6- متعجب نگاه نکنید
وقتی مصاحبه کننده، حقوق پیشنهادی شرکت را برایتان مطرح کرد، فقط سرتان را تکان دهید، گویی که در حال بررسی هستید، اما ساکت بمانید. اما اگر قیمت پیشنهادیشان خیلی کمتر از توقع شما باشد، کمی تعجب کردن کاملاً لازم است.

7- عاقلانه رفتار کنید
با توجه به تحقیقاتی که انجام داده اید، می دانید که حقوق پیشنهادیشان خیلی پایین است. نیازی به بحث و دعوا نیست. اینجا باید ریسک کنید. بلند شوید و به آنها بگوید که این میزان حقوق برایتان کافی نمی باشد. دو احتمال وجود دارد، یکی اینکه همان موقع فايل استحدام شما را بسته و فراموشتان می کنند، یا اینکه اگر به نظرشان قابلیت های خوبی داشته باشید، روی مسئله ی حقوق تجدید نظر می کنند.

8- انعطاف نشان دهید
اگر واقعاً این کار را می خواهید، پس لازم است که کمی هم شما از خودتان انعطاف نشان دهید. البته پول مهم است، اما گاهی اوقات مسائل مهمتری هم در یک کار وجود دارد. پس اگر آنها انعام ها و پاداش های ویژه ای برایتان در نظر گرفتند، شما هم کمی کوتاه بیایید.

خودتان را باور داشته باشید
اگر خودتان و مهارتها و قابلیت هایتان را باور داشته باشید، با اعتماد به نفس بیشتر جلو خواهید رفت، و حتماً موفق خواهید شد که آنها را متقاعد به دادن حقوق دلخواهتان کنید.
با آمادگی قبلی، کمی روانشناسی، و استفاده از مهارت های اجتماعیتان، با تکیه بر قابلیت هایتان، می توانید به هدفتان دست یابید .
2 نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 11:37  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
گفتم غم تو دارم
گفتم غم تو دارم
گفتا چشت درآيد!
گفتم که ماه من شو
گفتا دلم نخواهد!
گفتم خوشا هوايي کزباد صبح خيزد
گفتا هواي گرميست! اَه اَه! عرق درآمد!
گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد
گفتا برو به سويي، تا گلّ ني درآيد!
گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد
گفتا که اي واي ديرشد! داد مامان درآمد
2 نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 11:35  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
کافه ال جی
تمام بندر پر از پلیس شده بود . جسد ی را از دریا بیرون کشیده بودند که یک شبه تمام بدنش را ماهی ها خورده بودند و قابل شناسایی نبود . هر کس بنا بر وضعیت مستی اش داستانی برای جنازه می تراشید .
***
دو سالی می شد که در این شهر بندری ، برای تحصیل آمده بودم . آب و هوایش زیاد شرجی نبود ولی همیشه برای فرار از گرما باید تیشرت می پوشیدی . عادت کرده بودم . راس ساعت شش ، هر غروب به کافه ال چه می رفتم که فوسراداره اش می کرد . کافه ای تقریبا خلوت که گهگداری چند جاشوی کشتی برای لب تر کردن و رفع نیازهای جسمانی شان ، از اتاق زیر شیروانی اش استفاده می کردند و همیشه خدا سر چند پاپاسی اینور و آنور، دعوا می شد . گاها هم دو سه پیرمرد برای لب تر کردن و یادی از گذشته و تعریف خاطرات به این کافه می آمدند . کلا مسیو فوسر مشتری غریبه نداشت و اکثرا آشناها بودند . از بدو ورود تنها خلوتگاهم شده بود کافه . اول سفارش یک قهوه فرانسه ، دو سیگار برگ هاوانایی که معمولا ناخداهای کشتی برای فوسر می آوردند تا درآمدی اضافه داشته باشد و یک روزنامه صبح بنام اگزوپری می دادم . سیگار برگ اول را با قهوه دخلش می آوردم وسیگار دوم را با اندیشه هایم مخلوط می کردم . خوب یادم است که وقتی برای اولین بار به اینجا آمدم ، مبهوت شدم . تمام دیوارهای کافه عکس های ال چه و دار و دسته انقلابی اش بود . فوسر آنروز برایم دو ساعت کامل با هیجانی غیر قابل وصفی از رهبرش ارنستو و دیگر هم رزمانش گفت . حتی چند عکس هم برای باور من از دوران جوانی اش با ارنستو داشت که آنها را هم به من نشان داد . این منم ، این ال چه ، این سالواتوره ، این یکی هم که کچله ، آلبرتو . آهان ، اون سیبیل کلفته هم ماتسو بودش که یک تیر صاف خورد تو پیشونیش و مرد . اون روز ال چه یکساعت کامل براش گریه کرد و ... .
همان روز اول از این کافه متنفر شدم . من اصلا اهل سیاست و مبارزه نبودم و معتقد بودم که باید با حرف زدن مشکلات را حل کرد و نه با گلوله . ولی روز دوم ، تمام عقایدم فراموشم شد . فردای روز اول در یک غروب کلافه کننده بطور اتفاقی از نزدیک کافه رد می شدم و بدنبال پاتوقی برای خلوتم می گشتم که یک زن سراپا مشکی پوشیده و کلاهی که توری اش ، صورتش را پوشانده بود ، وارد کافه شد . کنجکاوی ام باعث شد که من هم وارد کافه شوم . در این محله پرت و پاتوق جاشوها ، وجود این زن برایم کاملا عجیب می نمود . فوسر با علاقه از حضورم در کافه اش استقبال کرد و حتی یادم است که پول قهوه را هم از من نگرفت ، می توانستم درکش کنم که بعد از سال ها توانسته گوشی برای خاطراتش پیدا کند . روی یک صندلی نشستم و فوسر برایم قهوه ای آورد و کنارم نشست و شروع به بازخوانی خاطراتش کرد . اثری از زن نبود . تمام آن زمان بین غروب تا شب را فوسر یک روند خاطره تعریف کرد و من بدنبال زن ، چشم می گرداندم . شش ماه هر غروب به آن کافه رفتم ولی آن زن را ندیدم . حتی هفته ای دو جلسه هم از دروسم را حذف کرده بودم تا شاید بتوانم در روز ردی از آن زن پیدا کنم ولی باز هم فایده ای نداشت تا اینکه یکروز او آمد . فوسر به قسمت تیرباران ال چه رسیده بود و گریه می کرد ولی من تمام حواسم متوجه بانویی بود که در مقابلم ، روی یک میز یکنفره به عکس ها خیره بود . فوسر اشک هایش را پاک کرد و از پشت میزم بلند شد ، برایش نوشیدنی برد و کلامی لاتین به او گفت ، زن کلاهش را کمی پایین آورد و صورتش کاملا پوشیده شد . فوسر کنارم آمد و دوباره شروع کرد به اینکه وضعیت ال چه بعد از تیرباران چگونه بود . شاید فوسر هیچگاه درک نمی کرد که من حاضر بودم در آن لحظه تمام انقلاب های دنیا را برای دیدن صورت آن زن به او ببخشم .
***
علاقه عجیبی به فوسر پیدا کرده بودم . اصلا کافه شده بود خانه دومم . وقتی یک سال تمام گوش شنوای کسی باشی ، مطمینا بخشی از وجودت شخصی می شد که تو را امین خاطراتش می دانست و فوسر برای من همان حکم را پیدا کرده بود . شاید فقط به خاطر دیدن آن زن بود ولی قطعا فوسر در زندگی ام نقش پر رنگی پیدا کرده بود . دو سال از کافه رفتن من می گذشت . یک شب در بندر بانویی که تسخیرم کرده بود را بی جان و تا خرخره مست دیدم و بهترین موقعیت برای ارتباط را دریافتم . آنشب به منزل دانشجوییم بردمش و چند باری لگن های استفراغش را خالی کردم . روی تخت چوبی ام خوابیده بود و نزدیک های صبح در آغوش گرفتمش و ...
نزدیک ظهر بیدار شد . نگاهی به پیراهن نیمه بازش کرد و سپس به من خیره شد . همان دقیقه لباسش را پوشید و بیرون رفت و دیگر ندیدمش . غروب که به کافه رفتم ، فوسر را پشت دستگاه قهوه زنی دم . فوسر من باید باهات حرف بزنم .
وقتی پشت میز نشستیم فوسر گفت : کی ؟ گفتم : امشب . فوسر گفت : کجا ؟ خونه و فوسر سرش را پایین انداخت .
***
فوسر را صدا کنید . کمیسر به یکی از نگهبانان ساحلی گفت . فوسر آمد . کمیسر گفت : فوسر ، این از اقوام توست ؟ فوسر ملحفه را کنار زد . پایش سست شد و کنار جنازه نشست . کمیسر سری تکان داد و جنازه را در آمبولانس گذاشتند . وقتی همه رفتند ، فوسربه کمیسر گفت : آلخاندر می خوام بدونم از کجا فهمیدی که این جنازه ، بچه منه ؟ کمیسر از جیبش چیزی را در آورد و به فوسر داد . این توی جیبش بود . فوسر کاغذی را که کمیسر داده بود را گرفت و آنرا خواند . آنرا بوسید و در جیبش گذاشت . فوسر ! این پسر چه نسبتی با تو داشته ؟ دو سال بود که عاشق سیلویا بود . از روز اول اینو فهمیدم . می خواستم غافلگیرش کنم و برایشان عروسی بگیرم .
فوسر به کافه برگشت و سیلویا هیچگاه نگذاشت پدرش بفهمد که قبلا ایزاک دامادش شده است .
2 نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 13:42  توسط محسن  | 
 
Who links to me?