تبليغاتX
اندیشه هایم

Balatarin Submit to Social Websites
قهوه لطفا
نباز مانند هميشه سفارش يك فنجان قهوه داد . دقيقا سی پنج سال بود كه هر روز به فرودگاه می آمد و تا لختی از شب در تريای فرودگاه می نشست . سفارش يك قهوه بدون شير و شكر میداد و منتظر می نشست . ديگر تمامی كاركنان فرودگاه اعم از قديمی و جديد او را می شناختند . همه چيز برمی گشت به سی و پنج سال پيش . در سفری كه به هندوستان رفته بود ، يك مرتاض كه در كلكته زندگی می كرد به او گفته بود كه نيمه گمشده اش را در فرودگاهی پيدا می كند و او اين سالها را تماما در تريای فرودگاه گذرانده بود . روزهايی مي شد كه بيش از دوازده فنجان قهوه خورده بود ولی تا به امروز كه خبری از گمشده اش نبود . موهای كنار شقيقه اش همگی يكدست سفيد شده بودند و تمامی دندانهايش يك به يك از داخل بعلت مصرف بالای قهوه پوك شده بود . از فيزيكش فقط يك تركه باقی مانده بود ولی باز ادامه می داد .
می دانست كه مرتاض هندی اشتباه نكرده است .
او در اين مدت ، تمامی ساعات پروازی را به خاطر سپرده بود و مطمينا اگر اطلاعات پرواز در يك روز مريض می شد و نمی آمد ، حتما او می توانست جای او را بگيرد . بر پايه تجربه می دانست كه پرواز تورنتو ، تا يكربع ديگر به زمين می نشيند . قهوه اش را هورتی كشيد و جمعيت را شكافت و در اولين رديف ايستاد . مسافران يك به يك وارد گيت مخصوص می شدند و او تك تك آنان را نظاره می كرد . نيم ساعت كه گذشت ، دوباره به تريا برگشت و يك قهوه سفارش داد . گمشده اش در اين پرواز هم نبود . صورتش هيچ حس خاصی نداشت ، يعنی اين همه سال برايش حسی باقی نگذاشته بود . اكنون مردی پنجاه و شش ساله شده بود . خدمه پرواز كه آخرين نفرات خارج شونده بودند ، برايش دستی تكان دادند و از در خروجی فرودگاه خارج شدند . اخبار روزنامه ای را كه در جلويش بود خواند و منتظر پرواز بعدی كه از استكلهم ، يكساعت و نيم ديگر بر زمين می نشست شد . يك ربعی كه گذشت ، چند مهماندار نزديكش شدند و حالش را پرسيدند . در ته دلش دوست داشت كه با يكی از اين مهمانداران ازدواج كند ولی دايما حرف مرتاض در گوشش زنگ می زد و او می خواست كه طبق سرنوشت اش عمل كند . بعد از ساعتی كه پرواز استكهلم هم بر زمين نشست ، گمشده اش را نيافت . او می دانست كه امشب پروازی در اين فرودگاه نمی شيند ، پس به خانه اش رفت تا برای فردا صبح ساعت چهار و بيست و هفت دقيقه برای پرواز آمستردام ، خواب نماند . سال ها بعد ، وقتی جنازه اش را از فرودگاه به بيرون می بردند ، تمامی مهمانداران برايش گريه كردند و او هيچگاه نفهميد كه حداقل نيمی از مسافرانی كه از اين فرودگاه خارج شده بودند ، فقط منتظر اشاره ای از طرف او بودند ، تا عمری عاشقانه با او زندگی كنند. همين.
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 12:23  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
دستها
چهار ماه پيش دچارش شدم . همين مريضی رو می گم . طبق معمول دكترم كلی آسمون و ريسمون بافت كه فلانه و فلان طوره ، ولی درمان نداره . چهار ماه پيش انگشتم را كردم تو حلقم تا لوزه ام را بخارانم ، ولی انگشتم گير كرد . مصيبتش اينجا بود كه انگشت گير كرده رو نه می تونستم قورت بدم ، نه بالا بيارمش . و از اون بدتر اينكه بهترين انگشتم را از دست داده بودم . انگشت اشاره و اين يعنی كه من از گرسنگی خواهم مرد چون نويسنده بودم . تازه اگر هم فرض می گرفتيم كه از گرسنگی نمی مردم ، بدتر می شد ، مثلا اگر دماغم كيپ می شد ، نمی توانستم كاری بكنم و از خفگی می مردم . در اين حالت بدتر هم بود . مردگی بر اثر خفه گی و اين يعنی اين كه تا آخر عمرم ! همه مرا با آن نويسنده كه در فرانسه با گاز مرده بود ، مقايسه می كردند و اين بدترين چيز برای يك نويسنده بود ؛ مقایسه . بگذريم . مشكلم زمانی بد تر شد كه با هر كس صحبت می كردم يا می ديدم ، حالت تهوع بهم دست می داد . فكر كنيد يك انگشت چهارده سانتی روی لوزه شما گير كنه ، به جز بالا آوردن ديگه كاری از دستتون بر نمياد و باز هم اين برای من نويسنده ، افتضاح به بار می آورد . دو ماه كه از اين موضوع گذشت ، من از جامعه ادبی طرد شدم . علتش كاملا واضح بود ،نوشته های من همگی رنگ استفراغ و بو می دادند و ناشرينم دچار اشمئزاز می شدند . علت ديگر ، سه سميناری بود كه رديف اول را به گه كشيدم . بنابراين نويسندگی را كنار گذاشتم ، در حقيقت كنار گذاشته شدم . اول ها عكسم روی تمام مجلات بود ولی كم كم عادی شد قضيه و ديگر خبرنگاران هم از من استقبالی نمی كردند . كاملا درمانده شده بودم . عق عق .... ببخشيد دست خودم نيست . اجازه بديد پاكتون كنم .... اه ... بی پدر خودتی عوضی ... . ديديد چقدر سخته ؟ وقتی يك نويسنده از جامعه ادبی و بعد جامعه ای كه در آن زندگی می كنه طرد می شه ، مطمينا فيلسوف می شه . يقين داشته باشيد كه درست می گم . در اين يك ماه اخير من كاملا در اين زمينه ، به استادی رسيده ام و در حال اتمام يك كتاب فلسفی هستم . مساله نوشتن بدون انگشت را هم حل كردم . فقط كمی ممارست می خواست تا تايپ با پا رو كاملا فرا بگيرم ولی امروز صبح اتفاقی ديگر افتاد كه ذهنم را به خودش مشغول كرده . انگشت اشاره پايم در كيبورد گير كرد و من برای در آوردنش نيروی زيادی به آن وارد كردم و متاسفانه پایم از زانو کنده شد . پس از این اتفاق احتمالا نوشتن را كنار می گذارم و به كار ديگری می انديشم ، تا چه پيش آيد . همين .
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 12:16  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
مردیکه پرواز کرد
مرد ، بی توجه به اطراف ، برای كبوترهايی كه دورش جمع شده بودند ، خرده نان های خشك می پاچيد . سی و دو سال همين كارش بود . نان های خشكی كه سر سفره اش مانده بود را در پاكتی می ريخت و عصرها برای كبوتران به پارك می آورد . ديگر كبوترها هم او را
می شناختند . پاكت كه خاليی شد ، سيگاری گيراند و به فواره هايی كه از آنها آبی به بيرون نمی پاچيد ، خيره شد . بارها سعی كرده بود كه از رفتار و حركات كبوترها ، بيابد كه زبانشان چيست ولي قادر نبود . باران آرام آرام شروع شده بود . از روی نيمكت بلند شد و به طرف خانه اش روانه شد . به اتاقك زير شيروانی اجاره ای اش رفت . درون تختش خزيد و خوابش برد . شب ، از صدای سرفه هايش بلند شد .چراغ مطالعه اش را روشن كرد و به سمت دستشويی رفت . نگاهی به چهره اش در آينه انداخت . باران كه قوی تراز او بود ، به او طعم سرما چشانده بود . قرص خورد و دوباره روي تختش دراز كشيد و خيلی زود خوابش برد . فردا نزديكی های عصر، بيدار شد . پاكت خرده نانها را در جيب پالتويش گذاشت و از خانه اجاره ای اش خارج شد . به پارك كه رسيد ، روی نيمكت هميشگی اش نشست و منتظر كبوترها شد . كبوترها از روی شاخه ها آمدند و مشغول نوك زدن به خرده نانها شدند . مرد ، گه گاهيی تك سرفه ای می كرد . شالش را محكم تر ، به دور گردنش پيچيد . خواست سيگاری بكشد كه سرفه امانش را بريد . كبوترها با هر نوك زدن ، نيم نگاهی هم به مرد می انداختند . صورت مرد سرخ شده بود . نفسش به شماره افتاده بود . هر چه می گذشت تعداد سرفه هايش بيشتر می شد . كم كم بق بقوی كبوترها برايش رنگ تازه ای می گرفت . حالا ديگر كاملا حرفهای كبوترها را می فهميد . تك سرفه ای ديگر كه كرد ، متوجه شد ، خودش كبوتر شده است . حالا می توانست با خيال راحت ، پرواز كند . همين .
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 12:6  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
قهرمان کوچولو
سن اش زياد نبود . صورتش كك و مكی بود و قدش در حدود دو متر . موهای زردی داشت كه هميشه باعث مورد تمسخر قرار گرفتن ديگران می شد . مادرش برای نگه داری و تامين مخارجش معمولا شب ها را كار می كرد . گاها می شنيد كه به او حرامزاده می گفتند ولی او معنی اين جمله را نمی دانست . می دانست كه مادرش عطر ندارد ولی هميشه بوی عطر می دهد ! يك بار كه از مادرش پرسيده بود حرامزاده يعنی چی ؟ مادرش گريه كرده بود و او می دانست كه نبايد به كسی اين جمله را بگويد ، چون مادرها با شنيدن اين جمله گريه می كنند و او دوست نداشت كه هيچ مادری گريه كند . او عاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برايش نان و كره درست می كرد و شكر رويش می پاچيد و او می خورد . او عاشق لقمه هايی بود كه مادر در دهانش می گذاشت . عصر ها مادر برايش كتاب می خواند و او خود را جای سوپر من و بت من می پنداشت و می دانست كه روزی سوپر من می شود . زمستان رسيده بود . می دانست مادرش شب ها از سرما در بيرون خانه می لرزد . دوست داشت كاری بكند ولی نمی دانست چه كاری . معنی فكر كردن را نمی دانست و گر نه حتما برای مادرش كاری می كرد . يك شب كه مادرش نبود ، پليس به خانه آنها آمد و او را با خود برد . خارج از شهر ، زير يك پل ، جسدی بود كه او بايد شناسايی می كرد . وقتی ملحفه را از روی جسد كنار زدند ، مادرش را عريان ديد كه سياه شده بود . پليس از او پرسيد كه جنازه را می شناسد و او فقط گفته بود : مادر . كنار جسد چوبی ديده می شد كه مادر را با او زده بودند . شنيد كه پليس ها می گويند : اين هم يك مورد ديگه . احتمالا يارو پول نداشته و درگير شدند و او نمی دانست درگير يعنی چی ... . پليس او را با ماشين به جايی برد كه همه بچه بودند . ديگر خبری از نان و شكر نبود و او خيلی دوست داشت بداند نوانخانه يعنی چی ؟ چهره عريان مادر هميشه جلوی نظرش بود . دوست داشت لباسی گرم برای مادرش تهيه كند . در زمستان سال بعد ، يك روز كه پرستاريی برای سركشی به اتاقش آمده بود او را آويزان از طنابی ديد بود كه كيسه هايی را هم در دست داشته بود . پرستارها گفتند : يك خودكشی موفق ديگر . وقتی او را پايين آوردند و كيسه هايی كه در دستانش بود باز كردند ، ده ها لباس را ديدند كه او برای مادرش جمع كرده بود و هيچ پرستاری تا به امروز نفهميد كه او خود را كشته بود تا برای مادرش كيسه لباسهای گرم ببرد تا مبادا مادر عريانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاری براي مادرش بكند . همين .
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:49  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
بيمار
دكتر برام نوشت كه چند ماهی رو بايد خارج از شهر ، برای مداوای بيماريم بگذرانم . تشخيص بيماری ام كار دشواری بود . سه سال زير نظر چند متخصص اعصاب و روان سپری كرده بودم ولی فقط تنها نسخه ای كه برام تجويز شده بود ، مسافرت به خارج از شهر بود . كيف كوچكيی رو برداشتم ، سوار اولين قطار شدم و به سمت جنوب حركت كردم .از شمال بدم می آمد . هوای شرجی اش ديوانه ام می كرد . از تشك و پتوی خيس كه مختص هوای شمال بود ، نفرت داشتم .
قطار وارد تونل شد ، وقتی در اومد ، آفتاب چشمم را زد . آفتاب رو دوست داشتم . قبلا ، يعنی قبل از اينكه تحت معالجه قرار بگيرم ، از هوای آفتابی خوشم می اومد . از هوای ابری هم همين طور و جالب تر اينكه هوای بارانی و برفی رو هم دوست داشتم . اين تناقض ها اول كم بود ولی بعد به مرور زمان بيشتر شد تا جاييكه خانواده ام كه شامل مادر و پدر الكلی ام بود ، تصميم گرفتند مرا به دارالمجانين ببرند كه با پا در ميانی يك دوست خانوادگی ، تصميم بر اين شد كه به روانشناس مراجعه كنم . پس از يك معاينه ، مريضی ام چيزی شبيه اسكيزوفرنيا يا شيزوفرنی تشخيص داده شد ولی بعد ها كه تحت مراقبت قرار گرفتم ، متوجه شدند كه مريضی ام چيزی فراتر از دو رفتاره بودن است . قطار در ايستگاهی ايستاد . مردم را ديدم كه سوار و پياده شدند . سوتی كشيده شد و دوباره قطار به راه افتاد . تلق تلق و تلق ... . دوست نداشتم چند ساعتی رو كه در قطار بودم را به فكر كردن راجع به مريضی ام سپری كنم سعی كردم به كافه های كنار ساحل بیاندیشم . كافه هايی كه می توانستی قهوه ای سفارش بدهی و تا شب بدون مزاحمت گارسونی ، در آن اتراق يا حتی اطراق كنی ! آرامش كامل . حوصله ات كه سر می رفت ، سوار ترنی می شدی و به پاريس می رفتی ، شهرعشاق ، الان دقيق يادم نيست كه نتردام و گوژپشت مال پاريس بودند يا حومه اش ولی شهر رويايی من ، پاريس بوده و هست . مستقيما سری به سینما تک می زدی و تا ابد می توانستی در آن سالن وهم انگيز ، چشم به پرده بدوزی و فيلم ببينی . كاری كه قبلا در خانه زياد انجام میدادم . هميشه خودم را جای شخصيت های فيلم ها می گذاشتم . گاهی با تلما و نه لوييز با ماشين به ته دره می پريدم و يا با بوچ كسيدی ، تا آخرين فشنگ ، به سمت اسب هايمان می دويديم يا در رم شهر بی دفاع ، صبحانه در تيفانی با بانی و كلايد می خوردم و به بهشتی كه بر فراز برلين بود ، در هشتاد روز پرواز می كردم . گاها با اسكارلت درگير می شدم ولی پنهان نمی كنم كه هميشه فريفته اش بودم ، ولی می دانستم كه بازرس ژاول يا نمی دانم ژاور ، هميشه به دنبالم است كه مبادا من با كوزت ازدواج كنم و تونی كرتيس تا آخر عمر مجبور باشد بدون گربه اش ، با عصای زير بغلی چوبی ، دنبال ارتباطی از نوع فرانسوی بگردد و ويولون زنی روی بام برايش دست تكان بدهد . قطار در ايستگاه آخر ايستاد . من مستقيم به سمت ساحل رفتم و روی اولين صندلی لهستانی ولو شدم . قهوه ای سفارش دادم و چشم به ساحل دوختم . پرنده ای دريايی از روی سرم رد شد و من توانستم مقعد قهوه ای رنگش را ببينم . خون در شقيقه هايم با فشار خود را به در و ديوار كوبيد . من تحريك شده بودم . بايد برای خودم ، هم تخت خوابی پيدا می كردم . مادری در ساحل با پسرش بازی می كرد . يادم مياد توی يك فيلمی كری گرانت يا هيو گرانت به مادری كه در فروشگاه ديده بود ، جلوی چشم بچه اش تجاوز كرد . خب من هم می توانستم . به سمت مادر رفتم . شب بود . صدای مرغ های دريايی آرامش بعد از ارضا ام را بهم ريخته بود . پسر بچه خودش را با تلويزيون سرگرم كرده بود و مادرش روی مبل خوابيده بود . لباسم را پوشيدم ، تحمل صدای مرغ های دريايی رو نداشتم . اسكناسی صد فرانكی كه نشان از سخاوت بی حدم را می داد ، از جيبم در آوردم و به سمت مادر رفتم . اسكناس را كنار دستش گذاشتم و از اتاق بيرون رفتم . نسيم ساحلی به صورتم خورد . مردی هيزم می شكست . صدای خرد شدن هیزم اذيتم می كرد . انگار تراشه هايش را درون مغزم می كردند . برقی كه از انعكاس تابلوی نئون متل روی تيغه تبر افتاد ، چشمم را زد . دقيق مثل حلقه مادر بود . حلقه ! وای خدای من ، آن مادر ، شوهر داشت . باورم نمی شد . عرقی بدنم را پوشاند . يعنی من گناه كرده بودم ؟ تبر را از هيزم شكن قرض گرفتم و به اتاق برگشتم . بچه مرا نگاه كرد . جای بچه بودم ، به خاطر لطفی كه در حقش می شد ، تشكر می كردم . به سمت مادر رفتم و انگشت حلقه اش را با ضربه ای جدا كردم . مادر شوكه شده بود . به انگشت كنده شده اش كه روی زمين وول میخورد ، خيره شده بود . صدای جيغ بچه ، من و مادر را به خودمان آورد . زن دچار تشنج شد . بچه جيغ های بلندتری كشيد و برای اينكه بيشتر از اين شاهد ننگ مادرش نباشد ، او را با ضربه ای به دو نيم كردم . مطمئن بودم كه جسد بچه را در پرلاشز دفن می كنند . تبر را كنار صندلی گذاشتم و انگشت كنده شده با حلقه را درون جيبم گذاشتم . از اتاق خارج شدم و به سمت دريا رفتم و انگشت را به دريا پرت كردم . حالا می توانستم با خيال راحت به همان كافه برگردم و پول قهوه ام را حساب كنم و مابقی قهوه سرد شده ام را كه قطعا دست نخورده باقی مانده بود ، بنوشم . همین .

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:42  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
هدیه ای برای آنا جان
درست مانند همیشه و به موقع در پشت صندلی همیشگی ام نشستم . پسرک نسبتا جوانی که پشت دستگاه اسپرسو ایستاده بود ، لبخندی بهم زد و من هم سری برایش تکان دادم .
- سلام ... قهوه فرانسه ؟
- سلام ... و سری بعنوان تایید حرفش تکان دادم .
دختری که سفارش می گرفت لبخندی زد و رفت تا سفارش قهوه فرانسه ام را به همان پسرک که همیشه فکر می کنم سالهاست که پشت آن دستگاه می ایستد ، بدهد . از درون کیفم ، طبق معمول یک هدیه کوچک روی میز و درست در مقابل کسی که می خواهم دیدارش کنم ، می گذارم . سال هاست که همین کار را می کنم . هفته ای یک بار . از من خیلی کوچک تر است و کلی بازیگوش است . نمی دانم عاشقش هستم یا حکم پدر و استادش را دارم و یا چیز دیگر ، ولی می دانم از همان روز اول به حضورش احتیاج پیدا کردم . خودم درونگرا بودم و او در تضاد من کلی برون گرا . ولی برایم مکمل خوبی بود و حضورش به من امید و آرامش می داد . می دانستم تا بیاید اول از همه کلی شلوغ بازی در می آورد و با آب و تاب هدیه را باز می کند و با اینکه می داند معمولا یک کتاب جیبی است ، کلی خوشحالی اش را ابراز می کند ، بطوریکه آدمهای میزهای دیگر کلی نگاهمان می کنند و سر تکان می دهند . هر چند من هنوز نفهمیدم که چرا شادی کسی برای دیگران آنقدر غیر اخلاقی است !
زنم مطمینا از حضور این دختر اطلاع دار شده است ولی چیزی بهم نمی گوید . اگر می خواست بگوید حتما در این چند ساله که از ارتباط ما خبر دار بود ، می گفت . شاید این هم از دیگر خصوصیات زنان باشد که من هیچگاه ازش سر در نمی آورم .
دختری که سفارش می گیرد ، قهوه را جلویم می گذارد . از او تشکر می کنم و صبر می کنم تا کسیکه منتظرشم بیاید . نیم ساعتی که می گذرد ، خبری ازش نمی شود و دلم شروع می کند به شور زدن . تقریبا اینجورموارد اختیار اعصاب و تمرکزم را از دست می دهم . این حس بدبینی همیشه در وجودم هست . از میز بغلی که پسری جوان نشسته است ، تقاضا می کنم که شماره منزل کسی که قرار ملاقات دارم را با تلفن همراهش بگیرد . بعد از چند زنگ ، مادرش گوشی را بر می دارد .
- سلام ... من ... هستم . آنا جان با من قرار داشت ... متشکرم .
تلفن را قطع و به صاحبش بر می گردانم . قهوه ام را که کمی سرد شده می خورم و صورتحساب درخواست می کنم . همان دختر سفارش گیرنده می آید . می خواهد برود که دستش را می گیرم و هدیه را در دستش می گذارم .
- ولی مگه این برای آنا جان نیست ؟
- نه دخترم ، این برای شماست .
پول قهوه را حساب می کنم و تمام پولهای کیفم را برای انعام می گذارم . بیرون باد سردی می آید ، یقه پالتویم را بالا می زنم و راه می افتم . با خود فکر می کنم ، کاش قبل از اینکه هواپیمایش پرواز می کرد ، می فهمید که می خواستم این بار ... قطره اشکی از چشمان پیرمرد روی زمین افتاد و از آنروز دیگر کسی ، پیرمرد را در کافی شاپ ندید . همین . 
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:14  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
قیمت مغز زن و مرد
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:12  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
ازدواج موقت آری یا نه ؟

فکر می کنم اگر در این نظر سنجی شرکت کنید خیلی چیزها در مورد ازدواج موقت دستگیرمون می شه . واقعا فکر می کنید این طرح برای جامعه مفید است یا نه

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 0:48  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
توبه

خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟ من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم. خدا دست روي سرم كشيد و گفت: پس كي توبه مي كني؟ من بيشتر خجالت كشيدم. گفت: من منتظرم

اصل

2 نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 10:16  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
ماهیگیر و تاجر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

 از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

 ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

 تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

 ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

 تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

 ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

 تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی.اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

 ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

 تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی...این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

 ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟

 تاجر: پانزده تا بیست سال!

 ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

 تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

 ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

 تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

اصل

2 نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 10:14  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
تاریخچه لباس زیر خانمها +18

2 نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 18:46  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
عجیب ترین غذاهای دنیا
گاهي واقعا شگفت‌انگيز است كه مردم برخي كشورها چه غذاهاي عجيب و غيرقابل باوري را مي‌خورند. در اين بين شايد ژاپن و چين ركورددار خوردن غذاهاي باورنكردني هستند كه حتي خوردن برخي از آنها در عقل انسان نيز نمي‌گنجد. غذاهايي همچون اختاپوس، خيار دريايي، لانه پرنده، كله‌پاچه خوك، ملخ سرخ شده و... كه حتي تصور آنها حال آدم را به هم مي‌زند. در اين جا مي‌خواهيم بعضي از اين غذاها را مرور كنيم:البته پيشاپيش عذرخواهي مي كنيم.
    


    - <حلزون> (شمال غربي آمريكا): حلزون‌هايي بزرگ با گردن‌هاي دراز، اين غذا بسيار محبوب مردم اين منطقه است ولي خيلي عجيب و غريب به نظر مي‌رسند. اين غذا اغلب <گويي داك> نيز ناميده مي‌شود.
    - <گور گونزولا> (ايتاليا): پنيري كاملا بدبو است كه آدم رغبت نمي‌كند آن را بو كند.
    - <ملخ سرخ شده> (آفريقا، تايلند): در اين مناطق ملخ‌هاي درشت را در روغن سرخ مي‌كنند و معتقدند بسيار لذيذ است.
    - <سوپ آشيانه پرنده> (چين): اين سوپ از آشيانه نوعي پرستو درست مي‌شود. اين نوع پرستو براي ساختن آشيانه خود از شاخ و برگ گياهان خاصي استفاده مي‌كند كه از نظر چيني‌ها خيلي خوشمزه هستند.
    - <هاگيس> (اسكاتلند): شكمبه گوسفند كه با آرد و گوشت و مخلفات ديگر پر شده و بخارپز مي‌شود. در واقع اين غذا نوعي سوسيس است.
    - <هاكارل> (ايسلند): هاكارل وقتي تازه است سمي مي‌باشد. اين غذا از نوعي كوسه تهيه مي‌شود. در واقع گوشت اين كوسه تخمير مي‌شود. در قديم مردم ايسلند كوسه درسته را يك و نيم تا دو متر زيرزمين دفن مي‌كردند ولي امروزه آن را در پلاستيك‌هاي مخصوص مي‌پيچند و نگه مي‌دارند. اين گوشت چند هفته مي‌ماند و سپس چند هفته ديگر آن را آويزان مي‌كنند تا هوا بخورد و خوشرنگ شود. حتي معده خود ايسلندي‌ها هم گاه توانايي تحمل اين غذا را ندارد.
    - <پنير كله يا هه‌چيز> (سوئد): غذايي كه با كله پخته شده حيوانات درست مي‌شود و مخصوص ناهار است. آنها كله گوسفند و... را حسابي مي‌پزند و آب غليظ شده آن را در ظرفي مي‌ريزند و مي‌گذارند تا مثل ژله ببندد. بعد آن را مثل كالباس برش مي‌زنند.
    - <بلابر> (آلاسكا): چربي خام پستانداران دريايي.
    - <پاچه شتر> (فرانسه): درست شبيه به پاچه گوسفند خودمان است.
    - <كانگورو> (استراليا): ده سال پيش خوردن گوشت كانگورو حتي در استراليا عجيب به نظر مي‌رسيد ولي امروزه اين غذا جزء غذاهاي معمولي اين كشور و برخي كشورهاي ديگر از جمله روسيه شده است. طعم گوشت كانگورو شيرين و چيزي مابين گوشت گوزن و جگر است.
    - <استيك تاتاري> (فرانسه): گوشت گاو كاملا خام. اين غذا در ژاپن و برخي كشورهاي ديگر نيز مرسوم است.
    - <منودو> (مكزيك): اين غذا سوپ شكمبه گاو است.
    - <سيبرئو> (ايتاليا): اين غذا همان تاج خروس است (البته نه گل تاج خروس)
    - <سوپ جغد> (چين): شبيه به سوپ جوجه است با اين تفاوت كه به جاي جوجه‌مرغ در آن از جوجه جغد استفاده مي‌كنند.
    - <ميگوي مست>(چين): اين غذاي عجيب شامل ميگوهاي زنده‌اي است كه در ظرف مخصوص شنا مي‌كنند. مردم با شور و شوق خاصي با چوب‌هاي غذاخوري خود ميگوها را شكار مي‌كنند و گاز مي‌زنند.
    - <فوگو> (ژاپن): نوعي ماهي بادكنكي كه بخشي از بدنش سمي و كشنده است به طوري كه تنها سرآشپزهاي بسيار ماهر اجازه طبخ آن را دارند. خوردن اين ماهي سالانه حدود سيصد ژاپني را به كشتن مي‌دهد ولي باز هم مردم زيادي علاقه به خوردن آن دارند..
    - <اختاپوس> (چين، كشورهاي آسياي شرقي): اختاپوس پخته و تزيين شده با انواع سبزيجات رنگارنگ. مردم اين كشورها با اختاپوس سالاد هم درست مي‌كنند.
    - <ريچي دومار> (سيسيل): اين غذا از نوعي جانور دريايي با همين نام درست مي‌شود و مردم سيسيل در جنوب ايتاليا تنها علاقه‌مندان به اين غذاي تيغ‌دار هستند.
    - <باساشي> (ژاپن): اين غذا گوشت خام اسب است كه آن را نازك برش مي‌دهند.
    - <پاي قلوه> (انگليس): پاي نوعي شيريني پرطرفدار است كه درون آن با انواع ميوه‌ها پر مي‌شود ولي مردم انگليس نوعي ديگر از پاي را مي‌پزند. درون اين غذا با خوراك قلوه پر شده است. فكر مي‌كنيد خوشمزه باشد؟ 

نویسنده اصلی رو نمی شناسم

2 نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 10:59  توسط محسن  | 
 
Who links to me?