Submit to Social Websites
تغییر آدرس
سلام به همه دوستای گلم . من از این به بعد اینجا نمی نویسم . نه اصلا نترسید قرار نیست که دیگه ننویسم . فقط ادرسم رو عوض کردم
برای دیدن نوشته های من در اینده به این آدرس بروید http://blog.emohsen.ir خلاصه اینکه ما یه هاست گرفتیم و از این به بعد اونجا می نویسم . البته سعی می کنم مطالب اینجا رو یواش یواش منتقل کنم اونجا . اگر مشکلی می بینید بهم بگید تا درست کنم . به امید دیدار همه شما در وبلاگ جدید من
2
نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 12:37  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
جواز بهشت
روزی مردی خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد. کارهای خوبی را که در دنيا انجام داده ايد ، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازوداج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی ديگران را هم به راه راست هدايت می کردم
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.
مرد باز ادامه داد : در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به انها کمک کردم.
فرشته گفت : و اين هم دو امتياز
مرد در حالی که گريه می کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم
فرشته لبخندی زد و ادامه داد:
تنها را ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون اين لطف و موهبت پروردگار شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر گرديد برويد و شاد باشيد.
2
نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 20:6  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
مساحبه با خدا
|
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟ من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب ميكند؟
خدا جواب داد.... اينكه از دوران كودكي خود خسته ميشوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست ميدهند و سپس پول خود را خرج ميكنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر ميكنند و حال خود را فراموش ميكنند به گونهاي كه نه در حال و نه در آينده زندگي ميكنند. اينكه به گونهاي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونهاي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستهاند. دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت.... سپس من سؤال كردم: به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد: اينكه ياد بگيرند نميتوانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند. اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند. اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان ميبرد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترينها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نميدانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.اينكه ياد بگيرند دو نفر ميتوانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.باافتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟ خدا لبخندي زد و گفت... فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه
|
| فرستنده: adelreza13@yahoo.com |
2
نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 20:1  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
علت قبول نشدن در کنکور
اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است
در حالي كه:
1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط
براي استراحت است
به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني
است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق
براي يك فرد نرمال مشكل است.
بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است
كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه
1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.
پس 126 در روز باقي ميماند.
5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن
غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.
پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل
افكار به صورت تلفني لازم است.
چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.
اين خود 15 روز است.
پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود
اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست
كم 30 روز در سال هستند.
پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.
پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري
طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است
.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي
هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.
چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند
اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد
2
نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 11:41  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
دو رئیس جمهور
به نظر شما این دو رئیس جمهور با هم چه تفاوتهایی دارند


2
نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 9:53  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
پرنده
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!! |
| فرستنده: always_on_000@yahoo.com |
2
نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:5  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
قندان
|
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . " حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد." او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود. با عشق ، مامان |
| فرستنده: سعيد رحمتي |
2
نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:2  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
کلاغ
مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.
پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد
و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.
ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟
پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.
دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟
پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه
باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟
و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ
پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟
پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم
که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس پدر نگاه خودش رو به نگاه پسز قفل کرد و
گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ
در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي و من هر بار با يک شوق
تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است.
2
نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:0  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
کودک
مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت:
-ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر...
زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت:
- ببخشيد آقا اما اين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد.
مرد جواب داد:
-بله خانم . اما من اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم
2
نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 14:56  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
ترس و لرز
ترس و لرز * تمام وجودم و شک عمیقی تمام روح و فکرم را فرا گرفته . قبلا داستانهای زیادی خوانده بودم که کشیشانی به این مرگ من دچار شده اند و همیشه خندیده بودم ولی این بار انگار برای خودم پیش آمده بود . ابتدا گذاشتم پای تفکرات و تصورات و زود گذر فرضش کردم ولی اینطور نبود . این شک روز به روز ریشه می دوانید و دیگر به مرز جنون رسیده بودم . مریضی ای بود که اگر چه درد نداشت ولی مثل سرطان ، ذره ذره آبم می کرد و ریشه ام را از درون خشک می کرد . دارم تلاش میکنم ، ببینیم این شک از کجا شروع شد ، شاید از همان ملاقات که نیمه های شب صورت گرفت .
پوست سفید و لبخندش هیچوقت از جلوی چشمانم دور نمی شود . چشمانی که وقتی بیشتر دقت می کردی ، شراره هایی از کودکی نیمه تمام و سادگی و شیطنت پشتش می دیدی . حس عجیبی داشت این چشم ها . موهای تیره رنگ و لب های سرخی که بوسه ای الهی می طلبید و نمی توانستی شهوانی به آن بنگری و فقط وقتی به خلوص کامل قلبی می رسیدی ، می توانستی ایمانت را با آن کامل کنی و عروج را تجربه کنی . شالی که حجاب موها شده بود و زیبایی این فرشته را چندین برابر می کرد . انگشتانش ، هنری داشت که می توانست هر نا مصرفی را به ونوسی تبدیل کند و با کشیدن بر روی سرت ، تو را تا ابد از هر عذابی و عشقی کج ، محافظت کند . دوست داشتی ساعت ها ، لبانت را روی دستانش می گذاشتی و عشقبازی می کردی . به خدا می رسیدی و طعم آرامشی ابدی را به روحت می خوراندی .
خسته بود . خستگی از خوبی و کشیدن بار دیگران . دوست داشتم برای او کاری کنم . کاری که به آرامش برساندش ولی نمی دانستم چه کار . شاید اگر شانه ای می شدی برای روح خسته اش ، می توانستی سر سوزنی ، آرامش به او ببخشی ولی او اصلا متعلق به زمان نبود و در مکان خاصی جای نمی گرفت . دوست داشت برای همه باشد ولی برای خودش اول . سخت بود . انتخاب بین خود و دیگران . خودت مهم تر بودی ولی دلت با دیگران بود . بارها آرزو کردم که ای کاش همسری نداشت تا می توانستم برای روح خسته اش ، مامنی محکم باشم و آرامش ابدی به او بدهم ولی دلم راضی نمی شد . وقتی که بعد از ساعت ها حرف زدن رفت و نگاه آخرش را هم در پس تاریکی گم کردم ، زندگی ام بهم ریخت و شک شروع شد . آیا باید او را تنها می گذاشتم ؟ آیا باید مامنش می شدم در حالیکه متعلق به من نبود و محرم نبودم ؟ اصلا خدا چرا مرا از چنین تجربه ای نهی کرده بود ؟ فقط به دلیل داشتن شوهر باید او را تنها می گذاشتم و لبانش را نمی بوسیدم ؟ شک ، شک ، شک . به اینکه بین چیزی که دلم گواهی می داد پاک ترین حس عالم است و چیزی که قانون به من تحمیل کرده بود ، کدام را باید انتخاب می کردم ؟ تنها گذاشتن او ، یا گناه خودم ؟ اصلا این گناه بود ؟ شاید او هم می خواست ، شاید او هم به این فکر می کرد که می توانست ساعتی بدون زمان و مکان ، در بغل من باشد و تجربه ای از حس معنوی و آسمانی تمام وجودش را پر کند . از آن شب این شایدها و تابوها ، ایمانم را سست کرد . ترس داشتم همراه با لرز . سورن ** را حالا می فهمیدم ، با عمق وجود . ایمانم از بین رفته بود . شاید خدا را مانعی در مقابل دلم می دیدم ، دل حیوانی ام نه ، دل آسمانی ام . همانی که هر کسی را به درونش راه نمی دادم و فقط جای خدا و مادر و ایمان و خاک و عشق بود . باید انتخاب می کردم بین مانع و دل . وقتی به دو راهی می رسی ، هر چقدر بیشتر روحت شکنجه شود ، بیشتر لذت می بری ، درست مانند عشق . خرده خرده خودت را آب می کنی ولی لذتش در تمام وجودت ، گرما می گستراند . لذتی آمیخته با ارضای روحی و شکنجه اعصاب . به آخر خط که می رسی و دیگر روحت از این شکنجه ها ارضا نمی شود باید خودت را بکشی تا روحت را برای همیشه سرگردان کنی . شاید جایی بین زمین و زمان . بهشت و دوزخ . برزخی که می توانست دوباره روحت را با هر چه نیرو است ارضا کند و تو لذت ببری . لذتی آمیخته با دردهای وحشتناک . خب من این درد را می خواستم پس خودم را از پنجره پایین انداختم .
2
نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 10:26  توسط محسن
|
Submit to Social Websites
طلبه
ساعت از سه هم گذشته . روی یک صندلی لهستانی ولو شده ام و روبرویم چند شیشه ودکای روسی خالی شده ، تصاویری را که از آنورشان پیداست را کج و مج می کنند . تمام بدنم کرخت شده ، یک نوع بی حسی لذت بخش ، بدون فکر ، بدون احساس و بدون وزن . اینکه هرچه فکر می کنم ، نمی توانم فکر کنم ، لذت مستی را چندین برابر می کند . پلکهایم سنگین شده و احساس می کنم دهانم بی حس است . درست مثل بیرون آمدن از مطب دندانپزشکی است ، وقتی که دیگر دردی نداری و صدای مته دندانپزشک اذیتت نمی کند . حال خوبی است . شناوری و روحت از جسمت پیروی نمی کند . دهانت گس است و احساس تشنگی می کنی ولی این احساس اذیتت نمی کند . اصلا در مستی هیچ چیز انسان را اذیت نمی کند . با روحت رو راست می شوی . دروغگویی و ماسکت پنهان می شود و خودت می مانی و احساسات نابت . گذشته مانند یک فیلم سینمایی جلوی چشمت رژه می رود . احساس می کنی باید تنها باشی و کسی نباشد . بی وزنی هم حال و هوای خودش را دارد . مدام ذهنت دور یک مساله می چرخد و بدون اینکه از آن مساله نتیجه بگیری ، احساس نارضایتی نمی کنی . دوست دارم به خانه بروم ، نه ! باید به خانه بروم . احساس می کنم که احتیاج دارم پتویم را روی سرم بکشم و بدون خاموش کردن چراغی که نور زرد بد رنگ از خودش تولید می کند بخوابم . صدای نفس هایم را در سکوت بشنوم و برایم لالایی شود . وقتی اولین پیک را می خوری ، احساس می کنی گرما در وجودت ، در رگ و در خونت جاری می شود . گرمای مطلق . مگر نه اینست که در کلیسا گفته اند ، خدا روشنی است ، پس هر نوری ، گرما دارد . وقتی می می خوری ، خدا می شوی ، احساس می کنی که خالصانه به او می پیوندی و جزیی از وجود لایتناهی اش می شوی . سرم گیج می رود ولی تهوع ندارم . از این حالت مستی خوشم می آید ، یک نوع سرخوشی کاذب . بی فکری مطلق و احساسات پاک . مطمینا هیچ مردی را نمی توان یافت که مست کند و لب به اعترافات عشقی اش نگشاید . زنان را نمی دانم . کاش او این جا بود تا تمام دلم را با نگاهی که از باده خمار است ، می گشودم . چشمانم سنگین شده ، همه جا را تار می بینم و این هم ، لذت الکل را در وجودم دو برابر می کند . احساس می کنم دارم سبک می شوم ، سبک تر ، سبک تر و ... .
***
سه ساعت بعدتر ، جسد طلبه جوانی را که بر اثر هیجان ناشی از نویسندگی در دم سکته کرده بود را از تنها کلیسای شهر به بیرون بردند و تا به امروز همگان در آن دهکده بر این باورند که جسد مرد را هنگام حمل ، بی وزن یافته اند . همین .
2
نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 10:18  توسط محسن
|