تبليغاتX
اندیشه هایم

Balatarin Submit to Social Websites
جواز بهشت
روزی مردی خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد. کارهای خوبی را که در دنيا انجام داده ايد ، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازوداج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی ديگران را هم به راه راست هدايت می کردم

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد : در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به انها کمک کردم.

فرشته گفت : و اين هم دو امتياز

مرد در حالی که گريه می کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم

فرشته لبخندی زد و ادامه داد:

تنها را ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون اين لطف و موهبت پروردگار شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر گرديد برويد و شاد باشيد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 20:6  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
مساحبه با خدا

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.


خدا لبخندي زد و پاسخ داد:زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟ من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟


خدا جواب داد.... اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.


اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند. اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند. دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم: به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟


خدا پاسخ داد: اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند. اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند. اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.


اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.باافتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟ خدا لبخندي زد و گفت... فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه

فرستنده: adelreza13@yahoo.com
2 نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 20:1  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
پرنده

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
  انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
  پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
  انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
  پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
  پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
  پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
  آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
  راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
  انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

فرستنده: always_on_000@yahoo.com
2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:5  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
قندان

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

 او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود. با عشق ، مامان

فرستنده: سعيد رحمتي
2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:2  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
کلاغ
مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.
پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد
 و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه  مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.
ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟ 
پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.
دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ 
پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه
باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟ 
و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ
پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟
پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم 
که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس پدر نگاه خودش رو به نگاه پسز قفل کرد و 
گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ
 در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي و من هر بار با يک شوق 
تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 15:0  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
کودک

مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت:
 -ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر...
 زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت:
 - ببخشيد آقا اما
اين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد.
 مرد جواب داد:
 -بله خانم . اما من
اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم

2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 14:56  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
ترس و لرز
ترس و لرز * تمام وجودم و شک عمیقی تمام روح و فکرم را فرا گرفته . قبلا داستانهای زیادی خوانده بودم که کشیشانی به این مرگ من دچار شده اند و همیشه خندیده بودم ولی این بار انگار برای خودم پیش آمده بود . ابتدا گذاشتم پای تفکرات و تصورات و زود گذر فرضش کردم ولی اینطور نبود . این شک روز به روز ریشه می دوانید و دیگر به مرز جنون رسیده بودم . مریضی ای بود که اگر چه درد نداشت ولی مثل سرطان ، ذره ذره آبم می کرد و ریشه ام را از درون خشک می کرد . دارم تلاش میکنم ، ببینیم این شک از کجا شروع شد ، شاید از همان ملاقات که نیمه های شب صورت گرفت .
پوست سفید و لبخندش هیچوقت از جلوی چشمانم دور نمی شود . چشمانی که وقتی بیشتر دقت می کردی ، شراره هایی از کودکی نیمه تمام و سادگی و شیطنت پشتش می دیدی . حس عجیبی داشت این چشم ها . موهای تیره رنگ و لب های سرخی که بوسه ای الهی می طلبید و نمی توانستی شهوانی به آن بنگری و فقط وقتی به خلوص کامل قلبی می رسیدی ، می توانستی ایمانت را با آن کامل کنی و عروج را تجربه کنی . شالی که حجاب موها شده بود و زیبایی این فرشته را چندین برابر می کرد . انگشتانش ، هنری داشت که می توانست هر نا مصرفی را به ونوسی تبدیل کند و با کشیدن بر روی سرت ، تو را تا ابد از هر عذابی و عشقی کج ، محافظت کند . دوست داشتی ساعت ها ، لبانت را روی دستانش می گذاشتی و عشقبازی می کردی . به خدا می رسیدی و طعم آرامشی ابدی را به روحت می خوراندی .
خسته بود . خستگی از خوبی و کشیدن بار دیگران . دوست داشتم برای او کاری کنم . کاری که به آرامش برساندش ولی نمی دانستم چه کار . شاید اگر شانه ای می شدی برای روح خسته اش ، می توانستی سر سوزنی ، آرامش به او ببخشی ولی او اصلا متعلق به زمان نبود و در مکان خاصی جای نمی گرفت . دوست داشت برای همه باشد ولی برای خودش اول . سخت بود . انتخاب بین خود و دیگران . خودت مهم تر بودی ولی دلت با دیگران بود . بارها آرزو کردم که ای کاش همسری نداشت تا می توانستم برای روح خسته اش ، مامنی محکم باشم و آرامش ابدی به او بدهم ولی دلم راضی نمی شد . وقتی که بعد از ساعت ها حرف زدن رفت و نگاه آخرش را هم در پس تاریکی گم کردم ، زندگی ام بهم ریخت و شک شروع شد . آیا باید او را تنها می گذاشتم ؟ آیا باید مامنش می شدم در حالیکه متعلق به من نبود و محرم نبودم ؟ اصلا خدا چرا مرا از چنین تجربه ای نهی کرده بود ؟ فقط به دلیل داشتن شوهر باید او را تنها می گذاشتم و لبانش را نمی بوسیدم ؟ شک ، شک ، شک . به اینکه بین چیزی که دلم گواهی می داد پاک ترین حس عالم است و چیزی که قانون به من تحمیل کرده بود ، کدام را باید انتخاب می کردم ؟ تنها گذاشتن او ، یا گناه خودم ؟ اصلا این گناه بود ؟ شاید او هم می خواست ، شاید او هم به این فکر می کرد که می توانست ساعتی بدون زمان و مکان ، در بغل من باشد و تجربه ای از حس معنوی و آسمانی تمام وجودش را پر کند . از آن شب این شایدها و تابوها ، ایمانم را سست کرد . ترس داشتم همراه با لرز . سورن ** را حالا می فهمیدم ، با عمق وجود . ایمانم از بین رفته بود . شاید خدا را مانعی در مقابل دلم می دیدم ، دل حیوانی ام نه ، دل آسمانی ام . همانی که هر کسی را به درونش راه نمی دادم و فقط جای خدا و مادر و ایمان و خاک و عشق بود . باید انتخاب می کردم بین مانع و دل . وقتی به دو راهی می رسی ، هر چقدر بیشتر روحت شکنجه شود ، بیشتر لذت می بری ، درست مانند عشق . خرده خرده خودت را آب می کنی ولی لذتش در تمام وجودت ، گرما می گستراند . لذتی آمیخته با ارضای روحی و شکنجه اعصاب . به آخر خط که می رسی و دیگر روحت از این شکنجه ها ارضا نمی شود باید خودت را بکشی تا روحت را برای همیشه سرگردان کنی . شاید جایی بین زمین و زمان . بهشت و دوزخ . برزخی که می توانست دوباره روحت را با هر چه نیرو است ارضا کند و تو لذت ببری . لذتی آمیخته با دردهای وحشتناک . خب من این درد را می خواستم پس خودم را از پنجره پایین انداختم .
2 نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 10:26  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
طلبه
ساعت از سه هم گذشته . روی یک صندلی لهستانی ولو شده ام و روبرویم چند شیشه ودکای روسی خالی شده ، تصاویری را که از آنورشان پیداست را کج و مج می کنند . تمام بدنم کرخت شده ، یک نوع بی حسی لذت بخش ، بدون فکر ، بدون احساس و بدون وزن . اینکه هرچه فکر می کنم ، نمی توانم فکر کنم ، لذت مستی را چندین برابر می کند . پلکهایم سنگین شده و احساس می کنم دهانم بی حس است . درست مثل بیرون آمدن از مطب دندانپزشکی است ، وقتی که دیگر دردی نداری و صدای مته دندانپزشک اذیتت نمی کند . حال خوبی است . شناوری و روحت از جسمت پیروی نمی کند . دهانت گس است و احساس تشنگی می کنی ولی این احساس اذیتت نمی کند . اصلا در مستی هیچ چیز انسان را اذیت نمی کند . با روحت رو راست می شوی . دروغگویی و ماسکت پنهان می شود و خودت می مانی و احساسات نابت . گذشته مانند یک فیلم سینمایی جلوی چشمت رژه می رود . احساس می کنی باید تنها باشی و کسی نباشد . بی وزنی هم حال و هوای خودش را دارد . مدام ذهنت دور یک مساله می چرخد و بدون اینکه از آن مساله نتیجه بگیری ، احساس نارضایتی نمی کنی . دوست دارم به خانه بروم ، نه ! باید به خانه بروم . احساس می کنم که احتیاج دارم پتویم را روی سرم بکشم و بدون خاموش کردن چراغی که نور زرد بد رنگ از خودش تولید می کند بخوابم . صدای نفس هایم را در سکوت بشنوم و برایم لالایی شود . وقتی اولین پیک را می خوری ، احساس می کنی گرما در وجودت ، در رگ و در خونت جاری می شود . گرمای مطلق . مگر نه اینست که در کلیسا گفته اند ، خدا روشنی است ، پس هر نوری ، گرما دارد . وقتی می می خوری ، خدا می شوی ، احساس می کنی که خالصانه به او می پیوندی و جزیی از وجود لایتناهی اش می شوی . سرم گیج می رود ولی تهوع ندارم . از این حالت مستی خوشم می آید ، یک نوع سرخوشی کاذب . بی فکری مطلق و احساسات پاک . مطمینا هیچ مردی را نمی توان یافت که مست کند و لب به اعترافات عشقی اش نگشاید . زنان را نمی دانم . کاش او این جا بود تا تمام دلم را با نگاهی که از باده خمار است ، می گشودم . چشمانم سنگین شده ، همه جا را تار می بینم و این هم ، لذت الکل را در وجودم دو برابر می کند . احساس می کنم دارم سبک می شوم ، سبک تر ، سبک تر و ... .
***
سه ساعت بعدتر ، جسد طلبه جوانی را که بر اثر هیجان ناشی از نویسندگی در دم سکته کرده بود را از تنها کلیسای شهر به بیرون بردند و تا به امروز همگان در آن دهکده بر این باورند که جسد مرد را هنگام حمل ، بی وزن یافته اند . همین .
2 نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 10:18  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
توله سگ

مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ".
 چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد.
 مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت.
 پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟" مغازه دشار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید.
 پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام
 مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!

فرستنده: برايان کاوانو
2 نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 15:9  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
کافه ال جی
تمام بندر پر از پلیس شده بود . جسد ی را از دریا بیرون کشیده بودند که یک شبه تمام بدنش را ماهی ها خورده بودند و قابل شناسایی نبود . هر کس بنا بر وضعیت مستی اش داستانی برای جنازه می تراشید .
***
دو سالی می شد که در این شهر بندری ، برای تحصیل آمده بودم . آب و هوایش زیاد شرجی نبود ولی همیشه برای فرار از گرما باید تیشرت می پوشیدی . عادت کرده بودم . راس ساعت شش ، هر غروب به کافه ال چه می رفتم که فوسراداره اش می کرد . کافه ای تقریبا خلوت که گهگداری چند جاشوی کشتی برای لب تر کردن و رفع نیازهای جسمانی شان ، از اتاق زیر شیروانی اش استفاده می کردند و همیشه خدا سر چند پاپاسی اینور و آنور، دعوا می شد . گاها هم دو سه پیرمرد برای لب تر کردن و یادی از گذشته و تعریف خاطرات به این کافه می آمدند . کلا مسیو فوسر مشتری غریبه نداشت و اکثرا آشناها بودند . از بدو ورود تنها خلوتگاهم شده بود کافه . اول سفارش یک قهوه فرانسه ، دو سیگار برگ هاوانایی که معمولا ناخداهای کشتی برای فوسر می آوردند تا درآمدی اضافه داشته باشد و یک روزنامه صبح بنام اگزوپری می دادم . سیگار برگ اول را با قهوه دخلش می آوردم وسیگار دوم را با اندیشه هایم مخلوط می کردم . خوب یادم است که وقتی برای اولین بار به اینجا آمدم ، مبهوت شدم . تمام دیوارهای کافه عکس های ال چه و دار و دسته انقلابی اش بود . فوسر آنروز برایم دو ساعت کامل با هیجانی غیر قابل وصفی از رهبرش ارنستو و دیگر هم رزمانش گفت . حتی چند عکس هم برای باور من از دوران جوانی اش با ارنستو داشت که آنها را هم به من نشان داد . این منم ، این ال چه ، این سالواتوره ، این یکی هم که کچله ، آلبرتو . آهان ، اون سیبیل کلفته هم ماتسو بودش که یک تیر صاف خورد تو پیشونیش و مرد . اون روز ال چه یکساعت کامل براش گریه کرد و ... .
همان روز اول از این کافه متنفر شدم . من اصلا اهل سیاست و مبارزه نبودم و معتقد بودم که باید با حرف زدن مشکلات را حل کرد و نه با گلوله . ولی روز دوم ، تمام عقایدم فراموشم شد . فردای روز اول در یک غروب کلافه کننده بطور اتفاقی از نزدیک کافه رد می شدم و بدنبال پاتوقی برای خلوتم می گشتم که یک زن سراپا مشکی پوشیده و کلاهی که توری اش ، صورتش را پوشانده بود ، وارد کافه شد . کنجکاوی ام باعث شد که من هم وارد کافه شوم . در این محله پرت و پاتوق جاشوها ، وجود این زن برایم کاملا عجیب می نمود . فوسر با علاقه از حضورم در کافه اش استقبال کرد و حتی یادم است که پول قهوه را هم از من نگرفت ، می توانستم درکش کنم که بعد از سال ها توانسته گوشی برای خاطراتش پیدا کند . روی یک صندلی نشستم و فوسر برایم قهوه ای آورد و کنارم نشست و شروع به بازخوانی خاطراتش کرد . اثری از زن نبود . تمام آن زمان بین غروب تا شب را فوسر یک روند خاطره تعریف کرد و من بدنبال زن ، چشم می گرداندم . شش ماه هر غروب به آن کافه رفتم ولی آن زن را ندیدم . حتی هفته ای دو جلسه هم از دروسم را حذف کرده بودم تا شاید بتوانم در روز ردی از آن زن پیدا کنم ولی باز هم فایده ای نداشت تا اینکه یکروز او آمد . فوسر به قسمت تیرباران ال چه رسیده بود و گریه می کرد ولی من تمام حواسم متوجه بانویی بود که در مقابلم ، روی یک میز یکنفره به عکس ها خیره بود . فوسر اشک هایش را پاک کرد و از پشت میزم بلند شد ، برایش نوشیدنی برد و کلامی لاتین به او گفت ، زن کلاهش را کمی پایین آورد و صورتش کاملا پوشیده شد . فوسر کنارم آمد و دوباره شروع کرد به اینکه وضعیت ال چه بعد از تیرباران چگونه بود . شاید فوسر هیچگاه درک نمی کرد که من حاضر بودم در آن لحظه تمام انقلاب های دنیا را برای دیدن صورت آن زن به او ببخشم .
***
علاقه عجیبی به فوسر پیدا کرده بودم . اصلا کافه شده بود خانه دومم . وقتی یک سال تمام گوش شنوای کسی باشی ، مطمینا بخشی از وجودت شخصی می شد که تو را امین خاطراتش می دانست و فوسر برای من همان حکم را پیدا کرده بود . شاید فقط به خاطر دیدن آن زن بود ولی قطعا فوسر در زندگی ام نقش پر رنگی پیدا کرده بود . دو سال از کافه رفتن من می گذشت . یک شب در بندر بانویی که تسخیرم کرده بود را بی جان و تا خرخره مست دیدم و بهترین موقعیت برای ارتباط را دریافتم . آنشب به منزل دانشجوییم بردمش و چند باری لگن های استفراغش را خالی کردم . روی تخت چوبی ام خوابیده بود و نزدیک های صبح در آغوش گرفتمش و ...
نزدیک ظهر بیدار شد . نگاهی به پیراهن نیمه بازش کرد و سپس به من خیره شد . همان دقیقه لباسش را پوشید و بیرون رفت و دیگر ندیدمش . غروب که به کافه رفتم ، فوسر را پشت دستگاه قهوه زنی دم . فوسر من باید باهات حرف بزنم .
وقتی پشت میز نشستیم فوسر گفت : کی ؟ گفتم : امشب . فوسر گفت : کجا ؟ خونه و فوسر سرش را پایین انداخت .
***
فوسر را صدا کنید . کمیسر به یکی از نگهبانان ساحلی گفت . فوسر آمد . کمیسر گفت : فوسر ، این از اقوام توست ؟ فوسر ملحفه را کنار زد . پایش سست شد و کنار جنازه نشست . کمیسر سری تکان داد و جنازه را در آمبولانس گذاشتند . وقتی همه رفتند ، فوسربه کمیسر گفت : آلخاندر می خوام بدونم از کجا فهمیدی که این جنازه ، بچه منه ؟ کمیسر از جیبش چیزی را در آورد و به فوسر داد . این توی جیبش بود . فوسر کاغذی را که کمیسر داده بود را گرفت و آنرا خواند . آنرا بوسید و در جیبش گذاشت . فوسر ! این پسر چه نسبتی با تو داشته ؟ دو سال بود که عاشق سیلویا بود . از روز اول اینو فهمیدم . می خواستم غافلگیرش کنم و برایشان عروسی بگیرم .
فوسر به کافه برگشت و سیلویا هیچگاه نگذاشت پدرش بفهمد که قبلا ایزاک دامادش شده است .
2 نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 13:42  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
یک پا
درست هفت ماهی می شه كه اون اتفاق كذايی برام افتاد . دراز كشيده بودم روی تخت و سقفو می ديدم . عادتم بود . وقتی صبحا از خواب پا می شدم ، يكی دو ساعتی توی جام وول می خوردم و به سقف خيره می شدم . صاف نشست روی مردمك چشمم . زل زد توی سياهی اش و نيش اش را فرو كرد تو مردمكم . نمی دونم چرا كيشش نكردم ! شايد می خواستم ببينم كه ميزنه يا نه ؟ خب اونم زد . الان دقيقا هفت ماهی می شه كه يك چشم ندارم .اولاش خيلی جالب بود كه همه چيز رو نصفه می ديدم ولی كم كم اين قضيه روی زندگيم تاثير بدی گذاشت . نوشته هام همه نصفه شده بود و هيچ ناشری حاضر به چاپ يك داستان نصفه نبود . از اون بدتر موقع عشق بازی با همسرم بود . از قضيه خبر نداشت و براش سوال پيش اومده بود كه من چرا تازگی ها فقط نصفی از بدنش رو مورد محبت قرار می دهم ! يا فقط نصف لبشو بوس می كنم . ازم توضيح خواست ، گفتم يكی از چشمام كور شده . فكر كرد شوخی می كنم و تركم كرد . بهمين راحتی . قبلا توی يك كتاب خونده بودم كه زن ها دوست دارن با تمام بدنشون عشق بازی بشه و الا دچار سردی مزاج می شن . اصلا اينا رو چرا دارم به شماها مي گم ؟
غذا خوردنم هم نصف شده بود و بالطبع جثه پهلوانی من هم نصف می شد . هر روز لاغرتر می شدم ، تا اينكه محو شدم . اين تجربه هم فقط اولاش جالب بود . مرد نامرئی بودن موهبتی بود كه نصيب من شده بود . می تونستم بدون اينكه كسی منو ببينه ، طرف هر زنی تو خيابون برم و ... . ولی طولی نكشيد كه این کار جذابيتشو از دست داد . حالا با يك چشم نداشتن و محو شدن ، افسردگی هم اضافه شده بود . خب چاره كار فقط خود كشی بود . يك روز بلند شدم و رفتم بالای بلندترين برج شهر . كمی باد كه به صورتم خورد ، خودمو شوت كردم روی هوا . خب نتيجه ای در بر نداشت به جز اينكه باد مرا به كيلومترها دورتر از خانه ببرد و نيم ساعت بين زمين و آسمان سردرگم باشم . به همه چيز فكر كرده بودم الا اين مورد كه آدمی كه محوه ، وزن نداره و مثل پر كاه معلق می مونه . وقتی به زمين رسيدم ، يكی از پاهايم كه از لاغری به سوزن بيشتر شبيه بود تا پا ، رفت توی زمين و گير كرد . اولاش جالب بود ولي الان سه ماهه كه با يك پايی كه در زمين گير كرده ، در يك نقطه ای از اين كره خاكی ، گير افتاده ام . فقط يك تقاضا از شما دارم ، لطفا وقتی پياده روی می رويد توجه كنيد كه من را له نكنيد .
2 نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 12:31  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
قطار
جنگ همه جا را فرا گرفته بود و فقط کافی بود کمی دیرتر برسم ، آنوقت مجبور می شدم چند روزی را منتظر قطار بعدی بمانم و این در این شهر که هر روز بیشتر از روز قبل مورد حمله توپخانه دشمن قرار می گرفت ، یعنی به نوعی خودکشی کردن . به هزار زور و زحمت این بلیط را از یک یهودی احمق خریده بودم و شاید به سی برابر قیمت واقعی اش .
از پله های قطار که بالا رفتم ، مامور ایستگاه در را پشتم قفل کرد . دو سه واگنی را به دنبال جا گشتم ولی تمام کوپه ها پر بود . بالاخره توانستم در کوپه ای ، جایی برای خودم اختیار کنم . چمدانم را زیر صندلی ام گذاشتم و از پنجره شکسته قطار به بیرون زل زدم . خانه هایی که خراب شده بود ، کودکانی که دنبال سگ های ولگرد می دویدند و سنگ بهشان پرتاب می کردند ، شاید می خواستند انتقام دشمن را از سگ ها بگیرند . زنانی که در زیر آوار به دنبال چیزی بدرد بخور می گشتند و مردانی که در خرابه ای از خانه شان نشسته بودند و پیپ می کشیدند و قمار می کردند ، شاید فکر می کردند با قمار می توانند دوباره مانند قبل خانه و مغازه ای برای خود جور کنند .
- شما مقصدتون کجاست ؟
به طرف صدا برگشتم . دخترک نوجوانی که پوست سفیدی داشت و بهش نمی خورد بیشتر از پانزده یا شانزده سالش باشد ، ازم پرسیده بود .
- فرایبورگ
- در فرایبورگ هم جنگ هست ؟
جوابش را نمی دانستم ، مکثی کردم .
- نمی دانم ... شاید باشد . اصلا الان کجا جنگ نیست ؟
- من حاضرم در قبال بیست مارک ، یک شب پیش شما در فرایبورگ بمانم .
خشکم زد . به سنش نمی خورد که فاحشه باشد . نه صورتش گواهی به این کار می داد و نه هیکل اش که مانند گلی تازه رسیده بود .
- تو چقدر سن داری ؟
- فرقی می کنه ؟
- ....
- حاضرید یک شب با من باشید یا نه ؟
- نه
گریه اش گرفت و صورتش را در دستانش پنهان کرد . رفتم کنارش نشستم و سرش را در آغوشم گرفتم .
- پدر و مادرت کجا هستند ؟
- نمی دونم
- تو مسیرت کجاست ؟
- هر جا که کسی بیست مارک برای یک شب با من بودن بدهد
- تا به حال کسی هم این پولو داده ؟
- یکبار یک سرباز می خواست این پولو بده ولی دوستاش نزاشتن
توی چشمانم خیره شد و گفت : تو باید پول دار باشی ... این پولو به من بده .. ببین چه پوست خوبی دارم و قسمتی از دامنش را بالا زد و من متوجه پوست صاف و سفیدش شدم .
- گفتم که نه . تازه من زن و بچه دارم . تو هم سنت اصلا مناسب این کار نیست . در ضمن این پول به چه دردت می خوره ؟ پول کمی نیست .
- من این پولو می خوام . دویتم می گه اگه شش صد مارک داشته باشی می تونی با کشتی از آلمان بری به یک کشور دیگه واسه همینم من این پولو می خوام
- یک کشور دیگه ؟
- حساب کردم اگر سی بار ... نه نه .. سی شب بتونم بیست مارک بگیرم ، می تونم به یک کشور دیگه برم و اونجا یک خونه اجاره کنم . بعد کار می کنم و شوهر می کنم . بچه دار می شم . حاضرم هر کاری برای رفتن از این کشور انجام بدم . من از جنگ متنفرم .
- به هر حال من بیست مارک ندارم و اگر هم داشتم هیچوقت با دختری به سن و سال تو یک شب نمی خوابیدم .
دختر دیگر به حرفهایم گوش نداد و از پنجره زل زد بیرون .
حرکت و صدای یکنواخت قطار پلک هایم را سنگین کرد و به خواب رفتم . مدتی که گذشت با صدای ترمز قطار از خواب پریدم . مردم سریع به انتهای قطار می دویدند . من هم بیرون رفتم و به دنبالشان دویدم و در انتهای قطار ، همان دختر کابین من ، تفنگ به دست ایستاده بود و کمی آنطرف تر درجه داری نظامی کشته شده بود . مردم تفنگ را از دست دختر بیرون کشیدند و سربازان دست و پای او را بستند . هنگامیکه داشتند دختر را به کابین سربازان می بردند تا ایستگاه بعد تحویلش دهند ، دختر روبرویم ایستاد .
- می خواست تجاوز کنه به من ، منم نذاشتم ...
و من خشک زده به دور شدنش نگاه کردم . ای کاش جنگ نبود و من می توانستم بیست مارک بهش قرض بدهم .
نوه ام پرسید : پدربزرگ ، یک داستان دیگه هم می گی ؟
- من توی زندگی ام یک داستان واقعی رو بلدم که گفتم ...
مارتا نوه دیگرم در حالیکه از در بیرون می رفت با صدای بلند گفت : پدربزرگ امشب شام منتظر من نباش ، قراره با پل توی جنگل چادر بزنیم . فردا می بینمت و در را بست . صدای سوت قطار توی گوشم پیچید .
2 نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 12:17  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
مرگ

پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد. ایستاده بود و خاموش، صدای تیک تاکش دیگر به گوش نمی رسید. جلو رفتم و پرسیدم، خروسک من دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟ جواب داد: آری خسته شدم، بس که داد زدم و گفتم لحظه ها را دریاب، زمان را از مرگ نجات بده.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 9:27  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
مردیکه پرواز کرد
مرد ، بی توجه به اطراف ، برای كبوترهايی كه دورش جمع شده بودند ، خرده نان های خشك می پاچيد . سی و دو سال همين كارش بود . نان های خشكی كه سر سفره اش مانده بود را در پاكتی می ريخت و عصرها برای كبوتران به پارك می آورد . ديگر كبوترها هم او را
می شناختند . پاكت كه خاليی شد ، سيگاری گيراند و به فواره هايی كه از آنها آبی به بيرون نمی پاچيد ، خيره شد . بارها سعی كرده بود كه از رفتار و حركات كبوترها ، بيابد كه زبانشان چيست ولي قادر نبود . باران آرام آرام شروع شده بود . از روی نيمكت بلند شد و به طرف خانه اش روانه شد . به اتاقك زير شيروانی اجاره ای اش رفت . درون تختش خزيد و خوابش برد . شب ، از صدای سرفه هايش بلند شد .چراغ مطالعه اش را روشن كرد و به سمت دستشويی رفت . نگاهی به چهره اش در آينه انداخت . باران كه قوی تراز او بود ، به او طعم سرما چشانده بود . قرص خورد و دوباره روي تختش دراز كشيد و خيلی زود خوابش برد . فردا نزديكی های عصر، بيدار شد . پاكت خرده نانها را در جيب پالتويش گذاشت و از خانه اجاره ای اش خارج شد . به پارك كه رسيد ، روی نيمكت هميشگی اش نشست و منتظر كبوترها شد . كبوترها از روی شاخه ها آمدند و مشغول نوك زدن به خرده نانها شدند . مرد ، گه گاهيی تك سرفه ای می كرد . شالش را محكم تر ، به دور گردنش پيچيد . خواست سيگاری بكشد كه سرفه امانش را بريد . كبوترها با هر نوك زدن ، نيم نگاهی هم به مرد می انداختند . صورت مرد سرخ شده بود . نفسش به شماره افتاده بود . هر چه می گذشت تعداد سرفه هايش بيشتر می شد . كم كم بق بقوی كبوترها برايش رنگ تازه ای می گرفت . حالا ديگر كاملا حرفهای كبوترها را می فهميد . تك سرفه ای ديگر كه كرد ، متوجه شد ، خودش كبوتر شده است . حالا می توانست با خيال راحت ، پرواز كند . همين .
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 12:6  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
قهرمان کوچولو
سن اش زياد نبود . صورتش كك و مكی بود و قدش در حدود دو متر . موهای زردی داشت كه هميشه باعث مورد تمسخر قرار گرفتن ديگران می شد . مادرش برای نگه داری و تامين مخارجش معمولا شب ها را كار می كرد . گاها می شنيد كه به او حرامزاده می گفتند ولی او معنی اين جمله را نمی دانست . می دانست كه مادرش عطر ندارد ولی هميشه بوی عطر می دهد ! يك بار كه از مادرش پرسيده بود حرامزاده يعنی چی ؟ مادرش گريه كرده بود و او می دانست كه نبايد به كسی اين جمله را بگويد ، چون مادرها با شنيدن اين جمله گريه می كنند و او دوست نداشت كه هيچ مادری گريه كند . او عاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برايش نان و كره درست می كرد و شكر رويش می پاچيد و او می خورد . او عاشق لقمه هايی بود كه مادر در دهانش می گذاشت . عصر ها مادر برايش كتاب می خواند و او خود را جای سوپر من و بت من می پنداشت و می دانست كه روزی سوپر من می شود . زمستان رسيده بود . می دانست مادرش شب ها از سرما در بيرون خانه می لرزد . دوست داشت كاری بكند ولی نمی دانست چه كاری . معنی فكر كردن را نمی دانست و گر نه حتما برای مادرش كاری می كرد . يك شب كه مادرش نبود ، پليس به خانه آنها آمد و او را با خود برد . خارج از شهر ، زير يك پل ، جسدی بود كه او بايد شناسايی می كرد . وقتی ملحفه را از روی جسد كنار زدند ، مادرش را عريان ديد كه سياه شده بود . پليس از او پرسيد كه جنازه را می شناسد و او فقط گفته بود : مادر . كنار جسد چوبی ديده می شد كه مادر را با او زده بودند . شنيد كه پليس ها می گويند : اين هم يك مورد ديگه . احتمالا يارو پول نداشته و درگير شدند و او نمی دانست درگير يعنی چی ... . پليس او را با ماشين به جايی برد كه همه بچه بودند . ديگر خبری از نان و شكر نبود و او خيلی دوست داشت بداند نوانخانه يعنی چی ؟ چهره عريان مادر هميشه جلوی نظرش بود . دوست داشت لباسی گرم برای مادرش تهيه كند . در زمستان سال بعد ، يك روز كه پرستاريی برای سركشی به اتاقش آمده بود او را آويزان از طنابی ديد بود كه كيسه هايی را هم در دست داشته بود . پرستارها گفتند : يك خودكشی موفق ديگر . وقتی او را پايين آوردند و كيسه هايی كه در دستانش بود باز كردند ، ده ها لباس را ديدند كه او برای مادرش جمع كرده بود و هيچ پرستاری تا به امروز نفهميد كه او خود را كشته بود تا برای مادرش كيسه لباسهای گرم ببرد تا مبادا مادر عريانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاری براي مادرش بكند . همين .
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:49  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
بيمار
دكتر برام نوشت كه چند ماهی رو بايد خارج از شهر ، برای مداوای بيماريم بگذرانم . تشخيص بيماری ام كار دشواری بود . سه سال زير نظر چند متخصص اعصاب و روان سپری كرده بودم ولی فقط تنها نسخه ای كه برام تجويز شده بود ، مسافرت به خارج از شهر بود . كيف كوچكيی رو برداشتم ، سوار اولين قطار شدم و به سمت جنوب حركت كردم .از شمال بدم می آمد . هوای شرجی اش ديوانه ام می كرد . از تشك و پتوی خيس كه مختص هوای شمال بود ، نفرت داشتم .
قطار وارد تونل شد ، وقتی در اومد ، آفتاب چشمم را زد . آفتاب رو دوست داشتم . قبلا ، يعنی قبل از اينكه تحت معالجه قرار بگيرم ، از هوای آفتابی خوشم می اومد . از هوای ابری هم همين طور و جالب تر اينكه هوای بارانی و برفی رو هم دوست داشتم . اين تناقض ها اول كم بود ولی بعد به مرور زمان بيشتر شد تا جاييكه خانواده ام كه شامل مادر و پدر الكلی ام بود ، تصميم گرفتند مرا به دارالمجانين ببرند كه با پا در ميانی يك دوست خانوادگی ، تصميم بر اين شد كه به روانشناس مراجعه كنم . پس از يك معاينه ، مريضی ام چيزی شبيه اسكيزوفرنيا يا شيزوفرنی تشخيص داده شد ولی بعد ها كه تحت مراقبت قرار گرفتم ، متوجه شدند كه مريضی ام چيزی فراتر از دو رفتاره بودن است . قطار در ايستگاهی ايستاد . مردم را ديدم كه سوار و پياده شدند . سوتی كشيده شد و دوباره قطار به راه افتاد . تلق تلق و تلق ... . دوست نداشتم چند ساعتی رو كه در قطار بودم را به فكر كردن راجع به مريضی ام سپری كنم سعی كردم به كافه های كنار ساحل بیاندیشم . كافه هايی كه می توانستی قهوه ای سفارش بدهی و تا شب بدون مزاحمت گارسونی ، در آن اتراق يا حتی اطراق كنی ! آرامش كامل . حوصله ات كه سر می رفت ، سوار ترنی می شدی و به پاريس می رفتی ، شهرعشاق ، الان دقيق يادم نيست كه نتردام و گوژپشت مال پاريس بودند يا حومه اش ولی شهر رويايی من ، پاريس بوده و هست . مستقيما سری به سینما تک می زدی و تا ابد می توانستی در آن سالن وهم انگيز ، چشم به پرده بدوزی و فيلم ببينی . كاری كه قبلا در خانه زياد انجام میدادم . هميشه خودم را جای شخصيت های فيلم ها می گذاشتم . گاهی با تلما و نه لوييز با ماشين به ته دره می پريدم و يا با بوچ كسيدی ، تا آخرين فشنگ ، به سمت اسب هايمان می دويديم يا در رم شهر بی دفاع ، صبحانه در تيفانی با بانی و كلايد می خوردم و به بهشتی كه بر فراز برلين بود ، در هشتاد روز پرواز می كردم . گاها با اسكارلت درگير می شدم ولی پنهان نمی كنم كه هميشه فريفته اش بودم ، ولی می دانستم كه بازرس ژاول يا نمی دانم ژاور ، هميشه به دنبالم است كه مبادا من با كوزت ازدواج كنم و تونی كرتيس تا آخر عمر مجبور باشد بدون گربه اش ، با عصای زير بغلی چوبی ، دنبال ارتباطی از نوع فرانسوی بگردد و ويولون زنی روی بام برايش دست تكان بدهد . قطار در ايستگاه آخر ايستاد . من مستقيم به سمت ساحل رفتم و روی اولين صندلی لهستانی ولو شدم . قهوه ای سفارش دادم و چشم به ساحل دوختم . پرنده ای دريايی از روی سرم رد شد و من توانستم مقعد قهوه ای رنگش را ببينم . خون در شقيقه هايم با فشار خود را به در و ديوار كوبيد . من تحريك شده بودم . بايد برای خودم ، هم تخت خوابی پيدا می كردم . مادری در ساحل با پسرش بازی می كرد . يادم مياد توی يك فيلمی كری گرانت يا هيو گرانت به مادری كه در فروشگاه ديده بود ، جلوی چشم بچه اش تجاوز كرد . خب من هم می توانستم . به سمت مادر رفتم . شب بود . صدای مرغ های دريايی آرامش بعد از ارضا ام را بهم ريخته بود . پسر بچه خودش را با تلويزيون سرگرم كرده بود و مادرش روی مبل خوابيده بود . لباسم را پوشيدم ، تحمل صدای مرغ های دريايی رو نداشتم . اسكناسی صد فرانكی كه نشان از سخاوت بی حدم را می داد ، از جيبم در آوردم و به سمت مادر رفتم . اسكناس را كنار دستش گذاشتم و از اتاق بيرون رفتم . نسيم ساحلی به صورتم خورد . مردی هيزم می شكست . صدای خرد شدن هیزم اذيتم می كرد . انگار تراشه هايش را درون مغزم می كردند . برقی كه از انعكاس تابلوی نئون متل روی تيغه تبر افتاد ، چشمم را زد . دقيق مثل حلقه مادر بود . حلقه ! وای خدای من ، آن مادر ، شوهر داشت . باورم نمی شد . عرقی بدنم را پوشاند . يعنی من گناه كرده بودم ؟ تبر را از هيزم شكن قرض گرفتم و به اتاق برگشتم . بچه مرا نگاه كرد . جای بچه بودم ، به خاطر لطفی كه در حقش می شد ، تشكر می كردم . به سمت مادر رفتم و انگشت حلقه اش را با ضربه ای جدا كردم . مادر شوكه شده بود . به انگشت كنده شده اش كه روی زمين وول میخورد ، خيره شده بود . صدای جيغ بچه ، من و مادر را به خودمان آورد . زن دچار تشنج شد . بچه جيغ های بلندتری كشيد و برای اينكه بيشتر از اين شاهد ننگ مادرش نباشد ، او را با ضربه ای به دو نيم كردم . مطمئن بودم كه جسد بچه را در پرلاشز دفن می كنند . تبر را كنار صندلی گذاشتم و انگشت كنده شده با حلقه را درون جيبم گذاشتم . از اتاق خارج شدم و به سمت دريا رفتم و انگشت را به دريا پرت كردم . حالا می توانستم با خيال راحت به همان كافه برگردم و پول قهوه ام را حساب كنم و مابقی قهوه سرد شده ام را كه قطعا دست نخورده باقی مانده بود ، بنوشم . همین .

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:42  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
هدیه ای برای آنا جان
درست مانند همیشه و به موقع در پشت صندلی همیشگی ام نشستم . پسرک نسبتا جوانی که پشت دستگاه اسپرسو ایستاده بود ، لبخندی بهم زد و من هم سری برایش تکان دادم .
- سلام ... قهوه فرانسه ؟
- سلام ... و سری بعنوان تایید حرفش تکان دادم .
دختری که سفارش می گرفت لبخندی زد و رفت تا سفارش قهوه فرانسه ام را به همان پسرک که همیشه فکر می کنم سالهاست که پشت آن دستگاه می ایستد ، بدهد . از درون کیفم ، طبق معمول یک هدیه کوچک روی میز و درست در مقابل کسی که می خواهم دیدارش کنم ، می گذارم . سال هاست که همین کار را می کنم . هفته ای یک بار . از من خیلی کوچک تر است و کلی بازیگوش است . نمی دانم عاشقش هستم یا حکم پدر و استادش را دارم و یا چیز دیگر ، ولی می دانم از همان روز اول به حضورش احتیاج پیدا کردم . خودم درونگرا بودم و او در تضاد من کلی برون گرا . ولی برایم مکمل خوبی بود و حضورش به من امید و آرامش می داد . می دانستم تا بیاید اول از همه کلی شلوغ بازی در می آورد و با آب و تاب هدیه را باز می کند و با اینکه می داند معمولا یک کتاب جیبی است ، کلی خوشحالی اش را ابراز می کند ، بطوریکه آدمهای میزهای دیگر کلی نگاهمان می کنند و سر تکان می دهند . هر چند من هنوز نفهمیدم که چرا شادی کسی برای دیگران آنقدر غیر اخلاقی است !
زنم مطمینا از حضور این دختر اطلاع دار شده است ولی چیزی بهم نمی گوید . اگر می خواست بگوید حتما در این چند ساله که از ارتباط ما خبر دار بود ، می گفت . شاید این هم از دیگر خصوصیات زنان باشد که من هیچگاه ازش سر در نمی آورم .
دختری که سفارش می گیرد ، قهوه را جلویم می گذارد . از او تشکر می کنم و صبر می کنم تا کسیکه منتظرشم بیاید . نیم ساعتی که می گذرد ، خبری ازش نمی شود و دلم شروع می کند به شور زدن . تقریبا اینجورموارد اختیار اعصاب و تمرکزم را از دست می دهم . این حس بدبینی همیشه در وجودم هست . از میز بغلی که پسری جوان نشسته است ، تقاضا می کنم که شماره منزل کسی که قرار ملاقات دارم را با تلفن همراهش بگیرد . بعد از چند زنگ ، مادرش گوشی را بر می دارد .
- سلام ... من ... هستم . آنا جان با من قرار داشت ... متشکرم .
تلفن را قطع و به صاحبش بر می گردانم . قهوه ام را که کمی سرد شده می خورم و صورتحساب درخواست می کنم . همان دختر سفارش گیرنده می آید . می خواهد برود که دستش را می گیرم و هدیه را در دستش می گذارم .
- ولی مگه این برای آنا جان نیست ؟
- نه دخترم ، این برای شماست .
پول قهوه را حساب می کنم و تمام پولهای کیفم را برای انعام می گذارم . بیرون باد سردی می آید ، یقه پالتویم را بالا می زنم و راه می افتم . با خود فکر می کنم ، کاش قبل از اینکه هواپیمایش پرواز می کرد ، می فهمید که می خواستم این بار ... قطره اشکی از چشمان پیرمرد روی زمین افتاد و از آنروز دیگر کسی ، پیرمرد را در کافی شاپ ندید . همین . 
2 نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 11:14  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
توبه

خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟ من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم. خدا دست روي سرم كشيد و گفت: پس كي توبه مي كني؟ من بيشتر خجالت كشيدم. گفت: من منتظرم

اصل

2 نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 10:16  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
ماهیگیر و تاجر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

 از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

 ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

 تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

 ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

 تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

 ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

 تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی.اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

 ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

 تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی...این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

 ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟

 تاجر: پانزده تا بیست سال!

 ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

 تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

 ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

 تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

اصل

2 نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 10:14  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
مادربزرگ

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست...

2 نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 12:5  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
بابا خجالت می کشه

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»

 

داستان نوشته خانم فاطمه مظفری ۱۲ ساله از ملایر

2 نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 12:2  توسط محسن  | 

Balatarin Submit to Social Websites
طلا

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...

2 نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 12:0  توسط محسن  | 
 
Who links to me?